![]() |
![]() |
|
| دغدعه های من و ديگران در غربت |
|
در ادامه پست قبلی ام باید بگم که سانحه خبر نمی کند. گاهی آدم بدجوری غافلگیر می شود و نمی تواند خودش را هم جمع کند و به مقابله با قضاو قدر برود. و در موردی مثل داشتن ناراحتی مزمن و عمل جراحی که روی دوش مانده که کاملا" فکر را درگیر می کند.
همین دیروز تو خانه نشسته بودیم. از صبح دلم گرفته بود. این هم که چیز تازه ای نیس. اما نمی دونم چی شده بود که دست و دلم به کار نمی رفت. غروبی به اتاق دختر کوچکم رفتم تا لباس تازه ای از کمدش بیاورم و پیراهنش را عوض کنم. یک دفعه صدای جیغ وحشتناکی را شنیدم که از طبقه پایین می آمد. با چه حالی خودم را آنجا رساندم. همینطور مات دخترها را نگاه می کردم و یاسمین کوچولویم که دست یکی شان سیاه و کبود شده و دیگر صدایش در نمی آمد. زانوهایم تا شد و در حال روی زمین افتادم. دستم بالا نمی رفت تا او را بگیرم و چشم هایم دیده اش را انکار می کرد. دختر دیگرم جسته و گریخته توضیح داد که بابا در بالایی را باز گذاشته و بچه از ده پله سقوط کرده. دخترم را روی سینه ام می فشردم و سعی می کردم با شیر دادن آرامش کنم ولی صدای او نمی آمد. باید مطمئن می شدم حالش خوب است. با دلهره شروع به کندن لباسش کردم و در حال پوشکش را کندم. ظاهرا" خدا با یک هشدار ما را عفو کرده بود و بسیار آسان قسر در رفته بودیم. با این وجود داشتم از درون تو می ریختم. دهانم خشک بود و چشمم به شوهرم افتاد که با رنگ و روی زردچوبه مانندش دنبال گوشی تلفن بود تا به دکتر کشیک بیمارستان زنگ بزند و بگوید که در راه هستیم. وقتی مطمئن شدم که حال دخترم زیاد هم وخیم نیست. سیلاب اشک از چشمم روان شد و توانستم بزاق در دهان بیاورم. خدا را شکر کردم و نذری زیر لبم برای ادا مدیون شدم. شوهرم مثل فرفره دور خودش می چرخید و نمی توانست شماره دکتر را پیدا کند. کفری بود و سعی می کرد دگمه عروسک سخنگوی بچه را فشار بدهد که البته امان ندادم و از دستش گرفتم. فقط صدای خنده اون عروسک لعنتی را کم داشتیم. بیچاره فکرش کار نمی کرد که چه کند. بعد از دقیقه خودمان را آنجا رساندیم. اتاق تصادفات پر بود از سانحه دیده های روز شنبه تعطیل. یک دختر چهار ساله سومالیایی از بالای پله ها افتاده بود و گمانم پایش زخمی و شکسته بود. بلافاصله او را داخل بردند. همه جای بیمارستان از تمیزی برق می زد. آدم خودش را در کفپوش و در و دیوارش می دید و حظ می کرد. از کنار در ورودی خواستم مشتی آب به صورت دخترم بزنم. لیوان یک بار مصرف تمام شده بود و یخجالش کار نمی کرد که البته بعد از ده دقیقه آن هم جور شد. کمی که نشستیم. پسرجوان ترکی با پدرش وارد شدند. پسرک او را روی صندلی نشاند و بجان دستگاه اتوماتیک سکه ای افتاد. روزنامه و آب میوه ای خرید و به رسم دانمارکی ها مشغول پذیرایی از خودش شد. پدر با حسرت او را نگاه می کرد و نمی توانست از روی صندلی چرخدارش بلند شود. چند خانواده دانمارکی با بچه و همراه در سالن منتظر نشسته بودند. تلویزیون با صدای ملایمی روشن بود. بچه ها با لیگو و تابلو اسباب بازی چسبی مشغول بودند. دخترم کمی آرام تر شده بود و دکتر به دیدنم آمد و گفت اگر وضع اضطراری نیست بعد نوبت تو برویم. شماره ای از دستگاه کشیدیم و منتظر نشستیم. یادم افتاد دوباره دخترم را چک کنم. او را دستشویی بردم. جای مخصوص دستشویی مریض و جای عوض کردن بچه هم بود. نمی شد گله ای کرد. همه جا تمیز و مرتب بود. دستمال و دستکش استرلیزه هم آنجا گذاشته بودند و هر چیز که آدم مریض و همراهش لازم داشته باشد. نمی گویم دکتر پیرمرد فرشته بود اما برخورد مناسبی داشت. دخترم را معاینه کرد و چشم ها. گوش ها و علایم دیگه ضربه مغزی و خونریزی داخلی. همه به خیر گذشته بود. ای خدا قربون کرمت بروم که خودت پشت و پناه غریب ها هستی. اما یک چیز دیگر در تمام آن مدت در آن بیمارستان مجهز که بیشتر به هتل می ماند کسی صحبت پول را نیاورد. فقط کارت زرد بیمه همگانی بچه را نشان دادیم و شماره شناسنامه اش را. دانمارک کشور نفت خیز نیس. هزار و یک راه درآمد ندارد غیر از تعداد معدودی صنایع سنگین کشتیرانی و راه آهن و فقط مالیات ۴۹ تا ۳۹ درصدی که از مردم گرفته می شود. لازم نیست اشک کسی برای بستری شدن در بیاید. لازم نیست غروری جریحه دار بشود و دلی بشکند تا بچه اش بستری بشود. زیر تیغ برود. تنها غصه آدم مریضی است و خوب شدنش. ادعای مسلمان بودن هم ندارند اما در این کشور عدالت اسلامی به تمام معنا حکمفرماست حتا برای ما کله سیاه ها. همه با هم برابرند و حقوق مساوی دارند. جالب است نه. آنوقت کسی هم شعار امنیت اجتماعی و صندوق مهر و صدقه و عدالت اجتماعی آبکی الکی نمی کند. خدایا باز هم شکرت و برای صبر ایوبی که داری و هنوز داری ما را نظاره می کنی و دوست مان داری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:22 توسط الناز. ح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
کلبه ادبی ترجمه شعر داستان مرتضی کربلایی لو انجمن عشق سرا نشر البرز خوشه ای ارزو وبلاگ های بروز شده قصر نیوز |
|
RSS
|