تبليغاتX
سلامی از دانمارک - خوبی از نوع ایرونی
دغدعه های من و ديگران در غربت
امروز کارهایی داشتم که باید همه را به ردیف انجام می دادم. اول از همه لیستی نوشتم و راهی شدم. هوا هم که بهاره و مساعد دوچرخه سواری. بعد از دو ساعت اینجا و آنجا رفتن حسابی خسته شده بودم. گفتم سر راهم خریدی هم بکنم. از قبلش یه پلاستیک پر دستم بود. ما ایرونی ها رو هم خدا بده برکت نکنه مث دانمارکی ها میوه روی دونه ای بگیریم. از این بسته و از آن بسته سه پلاستیک پر روی دستم ماند. یکیش را جلو دوچرخه جا دادم و یکیش رو هم عقب و دو پلاستیک پر و کیف دستی ام را هم مثل خورجینی از گوشه دوچرخه ام اویزن کردم و آرام در کنار جاده دوچرخه رو راهی شدم. غیر از یه تکه راه باقی دوچرخه رو بود و می تونستم خودم را تا خونه بکشونم.

تازه چراغ قرمز رو رد کرده بودم که چشمم به گنجشگ کوچکی افتاد که به پشت افتاده بود و دست و پا می زد. چند قدمی رد کردم و طاقت نیوردم.  دوباره برگشتم و گنجشگک را از روی آسفالت داغ برداشتم. دیدم پایش صدمه دیده. خودش هم نمی تونس بال بزنه گمونم از لانه اش غلت خورده و از بالای درخت تالابی سقوط کرده بود.  

کوچولو رو در کیسه خریدم سراندم و راهی شدم در این خیال که در خونه کمک اولیه به اش بدم

بیچاره هنوز دست و پا می زد. وارد جاده اصلی شدم و از کاری که انجام دادم غرق سرور بودم و بخودم می بالیدم که هنوز کاملا" غربی نشده ام و دلی در سینه دارم

تو همین اوج غرور و خیال بودم که با دوچرخه سنگین در سرازیری افتادم و سرعت گرفتم. بنده که از سرعت زهره ام آب می شود دست و پایم را گم کردم و عوض ترمز گرفتن پا روی دنده گذاشتم و با کله و بار سنگین کنار راه دوچرخه رو البته ولو شدم وگرنه می تونسم زیر ماشین های در حال عبور غلت بزنم چشمم به راننده اتوبوس در حال عبور افتاد که از تصادف من چشاش گشاد شده بود

تا خودم را جمع کنم و از جایم بلند شوم کمی طول کشید. زانویم بشدت زخمی و پاره شده بود فکر گنجشک بخت برگشته نبودم که به چه روزی افتاده چون پلاستیک خرید از گوشه فرمان دوچرخه اویزون بود در حال متوجه شدم یه خانم و یه آقا کنار جاده نگه داشتن و پیاده بطرف من می اومدن

مثل ترقه از جا جهیدم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم چون می دونسم که کارم با اون بار و بندیل غیرقانونی بوده. گفتن شانس اورده ام خودم یا وسایلم طوریش نشده

لنگ لنگان خودم رو خونه رسوندم. بچه ها مشتاقانه منتظرم بودن و تا فهمیدن سقوط کرده ام سرزنش رو شروع کردن چرا تنهایی می رم خرید و اونا رو نمی برم و اصلا مجبورم این همه بار داشته باشم و وووووو دخترم شروع به خالی کردن پلاستیک کرد و یه دفعه جیغ بلندی زد که وای موش! موش!

گنجشگک رنگ موش رو هم داشت و تو دست دخترم و ته پلاستیک دست و پا می زد وقتی گرفتمش قلبش داشت از جا کنده می شد و گمونم مث من درد پایش رو فراموش کرده بود

قضیه رو که تعریف کردم دختر کوچکم گفت مثلا تو دکتری که اونوی اینجا اورده ای اگه راست می گی ببرش پیش دامپزشک که البته نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و ساکت شد

پرنده بخت برگشته کف دستم دراز به دراز غش کرد. آقای شوهر گفتن چند قطره آب تو حلقش بریزم داره از تشنگی هلاک می شه تو بالکن پای گلدون بردم و سرش را کنار بشقاب زیر گلدون گذاشتم تا بلکه قطره ای به منقارش بخوره فکر کنم. در لحظه که مشتم را شل کردم گنجشگک با تمام نیروش جستی زد و از دستم دورتر پرید و زیر گل های روی بلندی بالکن گم و گور شد تاکیتک طوطی بازرگان را به کار گرفته و خودش را به مردن زده بود.

دخترم خندید و گفت: این گنجشگ بیچاره چه بدشانسی اورده مامان به تورش خورده باید دست یه دانمارکی می افتاد تا کمک واقعی بگیره حالا خدا می دونه زیر پرچین شمشادها چی به سرش می اد و طعمه گربه پشمالوی همسایه می شه

تلاشم برای پیدا کردنش بیفایده بود بخودم گفتم راس می گه این بچه. آخه

گنجشگک اشین مشین

رو بام خونه ما نشین

بارون می اد خیس می شی

برف می اد گلوله می شی

می افتی تو حوض مشقکی   

مگه من از همون قوم ایرانی نیستم که می خوام انقلاب صادر کنم و دنیا رو از منجلاب نجات بدم در صورتیکه خودم از کشتی به گل نشستگانم... 







+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط الناز. ح |