![]() |
![]() |
|
| دغدعه های من و ديگران در غربت |
|
از دیروز صبح یه ریز بارون می بارید نرم و آروم. آدم هوس می کرد کفش هاش رو در بیاره و شروع به دویدن بکنه از بس که هوا لطیف و ملایم بود اما نمی دونم چرا این دل من مثل یه تکه پارچه رنگ رفته چروک شده و باز نمی شه. دور تا دور خونه چمن سبز گرفته که باید بزودی کوتاه بشه باغچه ام قشنگه ولی باید هرس بشه و علف هرزه اش گرفته بشه اما اصلا" حوصله اش رو ندارم.
یواش یواش دارم ساک سفر می بندم که بیام ایران. ماتم گرفته ام که چی بگیرم و چطوری کادو بگیرم. دیگه مثل سابق نیس که هر شب خواب ایرانم را ببینم شده یه شب در میان یا دو شب در خط اما باز هم دلم گرفته و باز نمی شه که نمی شه. آخه اینجا از بس که خلوته. هیچ اتفاقی نمی افته. در اداره اعصاب خردی نیس. کسی تورو نمی گرده جیبات را بیرون نمی ریزه بدو بدو با خشم و عتاب نمی اد تشر بزنه که روسری ات را بکش چلو موت را بده عقب و نمید ونم چرا ارایش کردی چرا شلوارک پوشیدی قربونش برم امروز کم مونده بود یکی ماشینو بکوبه به دیوار از بس که ششدانگ حواسش گیر تاب دخترخانم هلونما بود می گم فکرشو بکنین اگه این گروه نهی از منکر اینجاها بودن چقدر سرشون شلوغ می شه اره داشتم همینطوری با دوچرخه نو یی که هدیه تولدم بوده خیابابونارو دور می زدم هوا صاف شد و افتاب بیرون اومد. تازه فهمیده کیف پولم رو جا گذاشته و دوباره برگشتم خونه نه که کسی بگه بالای چشت ابروست اما من همینطوری دلم گرفته و حوصله هیچ چی رو ندارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:0 توسط الناز. ح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
کلبه ادبی ترجمه شعر داستان مرتضی کربلایی لو انجمن عشق سرا نشر البرز خوشه ای ارزو وبلاگ های بروز شده قصر نیوز |
|
RSS
|