تبليغاتX
سلامی از دانمارک
دغدعه های من و ديگران در غربت
بین هوش و مذهبی بودن فرد رابطه معکوسی وجود دارد!

پروفسور دانشگاه آهوس دانمار می گوید نتایج آخرین بررسی روانشناسان رشد نشان می دهد که بین مذهبی بودن و هوش افراد رابطه مستقیم وجود دارد. هر چه آدم باهوش تر باشد؛ اعتقادات مذهبی اش ضعیف ترست. بعبارتی آدم های مذهبی کم هوش تر از آدم های غیرمذهبی هستند. نتیجه این بررسی هنوز داغ و تازه است و جزئیاتش منتشر نشده که بین چند نفر و در چند دوره این تحقیق انجام شده اما نتیجه اش هرچه باشم اسقف اعظم کلیسای مردمی دانمارک را پاک عصبانی و از کوره به در کرده است. می فرمایند: یعنی چه آقا! پس بفرمایید ما دیگر از همه احمق تر هستیم. چطور می توانید بگویید آدم عمیقا" مذهبی ابله ترست. 

این را هم بگویم که تحصیل دوران کشیشی در دانمارک آنچنان هم راحت نیست اما آیا هرکسی در این حول و هوش کار بکند مذهبی محسوب می شود.  راستی می گوم اینها که نقش آدم های مذهبی دو آتشه را بازی می کنند چه؟ آیا اینها باهوش ترند و از هر دو آخور و توبره می چرند یا آنها که از بیخ مذهبی نیستند و خودشان را راحت کرده اند و کافر دایم و مرتد عصر قلمداد می شود.

راستی پس تکلیف آنهایی که بزور چماق باید مذهبی بشوند و بهشت بروند چه می شود  

اصلا" نظر من را بخواهید این تحقیق ناقص است.

وزیر فرصت طلب و شهردار مقتصد

دیروز در اخبار شب قیافه وزیر اقتصادی دیدنی بود و آن یکی همکارش وزیر دادگستری مثل اسب می خندید. چون نقشه تازه ای برای همکارش در سر داشت. حالا بعد از مدت ها کاشف به عمل آمده که آقای وزیر از ماشین دولتی استفاده اختصاصی می کرده و صدایش را در نیاورده است.

ای بابا این که چیزی نیست. اگر کشور ما را ببینند...

وزیر دادگستری بهانه دستش افتاده و گیر داده که موضوع باید به پلیس گزارش بشود و پرونده رسمی بسته بشود و البته در دادگاه مورد بررسی قرار بگیرد. گوش های وزیر زرنگ با شنیدن این تهدیدات آویزان شده چون دیر یا زود باید زیر فشار نمایندگان تأکید می کنم باعرضه مجلس کارساز مردمی به دوران طلایی وزارت خاتمه بدهد و البته کنار گذاشته می شود.

تازه همه اش که این نیست. همین چند روز جلوترش شهرداری کدام شهر بود چه اهمیتی دارد آقا... مهم اینست که ایشان مدتی با تاکسی شهری سرکارش رفت و آمد می کردند. چون تاکسی اینجا بنز اخرین مدلست و کیلومتر شمار دارد هر ماه می بایستی ۲۵۰ هزار کرون دانمارک از بیت المال را به ایشان تقدیم می کرده. من که می گویم نکند راننده تاکسی داماد یا باجناق یا خواهرزاده اش باشد و شاید هم همسایه دورش که اینطوری حمایت شده است.

بگذریم که در مجلس زمزمه ها بالا گرفت اما نخست وزیر مجبور شد آن هم جلو دوربین خبرنگار فضول موضوع را ماست مالی کند که ای بابا حالا دیگه وقت سواستفاده گذشته و قربان خونی که از رویش یک ساعتی بگذرد آقا کوتاه بیایید دیگه. بگذارید کارمان را بکنیم. داریم در باره سرنوشت تحریم ایران تصمیم می گیریم مثل اینکه. همین روزهاست که آقای بوش با آن خانم ماستی اش مثل عقاب روی سرمان فرود بیاید و با انگشت شستش ما را خطاب قرار داد که پس چی شد این تحریم.

حضرات نمی دانید که دولت چپ گرای دانمارک سعی کرده در این اواخر درصدی از مالیات را پایین ببرد. هر چند که این قدم مبارک مثل همیشه اول به نفع پولدارها تمام می شود و بعد افراد متوسط و اگر چیزی ته توبره ماند به اقشار ضعیف بازنشستگان و سالمندان و پناهندگان و بیکاری بگیرها می رسد.

جالب تر از شنیدن این خبر مژده تحول عظیم و طرح اقتصادی دولت در تلویزیون بود که من یکی را سرجایم میخکوب کرد. اولش با شنیدن حرف های رییس جمهوری محترم فکر کردم ایشان شوخی می فرمایند ولی خوب قیافه ایشان جدی تر از اینها بود.

ایشان فرمودند که در کشور ما ایران ۵۲ چشمم ضعیف شده ۵۳ درصد بودجه از نفت تأمین می شود و باقی آن از درآمد های دیگر و مالیات مردم.

در کشورهای اروپایی ۵۲ درصد بودجه از مالیات مردم تأمین می شود و باقی اش از راه های دیگر. نفت هم که ندارند.

مژده تحول اقتصادی را شنیدن که حدیث کهنه ای شده اما هنوز تردید دارم که ایشان در سفر یک دو روزه شان به ایتالیا به این نتیجه رسیده اند یا مشاورین عالی مقام شان گزارش مبذول فرموده اند که...

باید عرض بکنم آقایان محترم درست می فرمایند. اما میان ماه من و ماه گردون تفاوت ها از زمین تا ...

در همین دانمارک زپرتوی خودمان بنا به درصد حقوق از ۳۹ تا ۵۱ درصد از کل حقوق شوهر و جداگانه از درآمد زن مالیات کسر می شود. اگر زوجین یا فردی سرمایه نقدی یا سهام کاغذی و بورس در بانک داشته باشد باید از سود حاصله آن مالیات بدهد یا حتا از خارج پولی وارد کشور کند. اینجا ماشین بخرید یک قسم هزینه ماشین دو قسم مالیات و یک قسم هم مامس دولتی پرداخت می کنید. یعنی سه بار تیغ خوردن خشکه که گاهی دردناک هم می شود برای آدم.

اما مساله اینجاست که اقتصاد اروپا از دیو تورم دو سره رنج نمی برد. سطح درآمد بالاست ولی هنوز بعد از کثر مالیات رقم درشت و پرداخت قرض هنوز چیزی ته آن می ماند. جامعه مصرف گراست و همه چیز به وفور در بازار پیدا می شود. بسته به بودجه ات می تواند وسایل خانه یا مابحتاجات خودت را تأمین بکنی. پول کشور هنوز ارزش دارد و البته مردم از این مالیاتی که بزور می دهند حساب پس می کشند. از اختلاس میلیاردی خبری نیست و اگر کسی مختلس کننده را لو داد چون به او کم رسیده یا مجبورش کرده اند قرض بانکی اش را بدهد... به هر دلیلی... او را با داد و بیداد از صحنه دور نمی کنند تا چوب در آستین شان فرو... البته که مردم اینجا بیدارند و دمکراسی هنوز معنی خودش را از دست نداده است.

 در کشورهای اروپای غربی البته سطح درآمد مردم طوری است که یک سوپرر محل هم می تواند حتا بهترین خانه را بخرد و قسط ماهیانه اش را پرداخت می کند و هنوز هم ماشین آخرین سیستمی زیر پای خودش و یکی زیر پای همسر یا دوست دخترش دارد. مهمان ایرانی بنده از دیدن همسایه شیک پوش سوپور بنده شاخ در آوردند و حتا آن یکی که جوشکار بود با همسر خانه دار. چه زندگی برای خودشان دارند. توان تهیه وسایل خانه را دارد و می تواند همه چیز تهیه کند. در هر خانه ای لپ تاب رایانه تلویویزن اینترنت سه چهار تایی وسیله برقی اخرین مدل یافت می شود

هر چه دل شان بخواهد می خرند می نوشند می خورند و حتا شده از بانک قرض می کنند و مسافرت تابستانی زمستانی بهاره پاییزی در خود کشور یا اروپا یا امریکا را دارند و هنوز هم بعد از این همه خرج پس اندازی دارند برای چیزهای دیگر. در ضمن خاطرتان باشد از قبل دست کم ۳۹ درصد حقوق کسر شده برای مالیات دولتی.

اما هیهات! مردم به هوش اند که دولتمردان با مالیات آنها چه می کنند. شهردار اینها نمی رود در لبنان شیرینکاری بکند و یا برای خودشیرینی فلان جای لبنان را بسازد و ...

اینطوری نیست که مسولین الکی خرج کنند و جور وا جور از مردم صدقه بگیرند.

دور همین فلکه خانه ما حومه کپنهاک الان رز قرمز کاشته اند. پاییز شد نرگس زرد می کارند بهارش هم لاله و زمستان بنفشه سخت جان. راستی شهردار محل شما سر فلکه تان چه می کارد؟

 نه که فکر بکنیند دانمارکی ها پول کنار نمی گذارند برای خیرات و صدقه دادن؛ چرا. همین چند روز پیش ۴۰ میلیون کرون به کشور توفان زده برمه کمک کردند اما دولت از گلوی مردم نمی برد و خودشان شکم گرسنه و چشم گریان و لباس ژولیده ندارند تا یکی بگوید عمو چراغی که به خانه رواست به مسجد روا نیست  بلکه برعکس ماهیانه ده ها تن لباس و وسایل خانگی تقریبا نو به کشورهای افریقایی صادر می کنند و با وسایل الکترونیک دست دوم. بگذریم که شاید ده درصد انها قابل استفاده باشد

خلاصه در داستان چمنی بل قهرمان افسانه آذربایجانی پسر روشن رفت که از ارباب ده انتقام چشم های کورشده پدرش را بگیرد و جدالش طول کشید و به کوراوغلی مشهور شد خیلی ها این وسط رفتند چشم پدرشان را در اوردند تا آن ها را هم کوراوغلی یعنی کورزاد صدا بزنند.

نه خیر آقا! هر گردویی گرد است ولی هر گردی که گردو نیست گاهی توپ تو خالی است و وقت دیگر نارنجک ضامن کشیده. خودتان می گویید ملت ما نجیب است چرا باید با نجابت مردم بازی یا سوءاستفاده کرد. طرف دارد می گوید آقا خشک شده ایم. نر هستیم. شما تازه می خواهید بدوشید!

دانمارکی ها سر شرکت های بیمه را کلاه می گذارند

پانصد مصاحبه کتبی توسط نرستاد آمار در دوره  23_ 26 اردیبهشت سال 2008 میلادی سوالی را با دانمارکی ها مطرح می کند
آیا کسی را می شناسی که سر شرکت بیمه کلاه گذاشته باشد
36 % جواب مثبت 
 جواب منفی% 54
10% جواب ممتنع
عبارت دیگر یک سوم آمار نشان می دهد که هر دانمارکی یکی را می شناسد که شرکت بیمه اش را گول می زند
 6میلیارد کرون در سال رقم ناقابلی است که دانمارکی ها  سر شرکت بیمه شان کلاه می گذارند نتیجه بررسی آماری شرکت های بیمه دانمارک را عصبانی کرده و می گویند دیگر باید به این کلاهبرداری ها پایان داده شود. شرکت بیمه کدان که اسم شناخته شده ای در دانمارک می باشد با ادعای رییس شرکت یورگن پیدرسن در این مورد اظهار نظر کرده که رقم شوکه آورست و به آدم سردرد می دهد
شرکت های بیمه دیگر با ادعای او موافق هستند و می گویند لازمست که با استخدام کارگاه خصوصی به این خواب بد پایان داده شود. پیشنهاد او اینست که افراد بخصوصی را جهت همکاری با پلیس محلی آموزش بدهند که بتواند مچ کلاهبرداران را باز بکنند. در حال حاضر دو دفتر فعال شرکت های بیمه در کشورهای شرقی با شرکت های بیمه در دانمارک همکاری می کنند تا کلاهبرداری بیمه شدگان را مشکل تر از قبل بکنند.
شرکت های بیمه مصمم شده اند با استفاده از اعضای وفادار و درستکار شان مچ آنهایی را که دروغ می گویند را باز بکنند. چرا که هر چه باشد رقم پرداختی به بیمه شده کلاهبردار از جیب خود اعضا می رود
بورگن پیدرسن سرش را تکان می دهد و با تأسف می گوید رقم برآورد شده از پرونده هایی که مچ شان باز شده نشان می دهد که سالیانه فقط یک میلیارد کرون بیمه شده های مسافر سر شرکت بیمه کلاه می گذارند و این رقم البته می تواند بسشتر از این هم باشد مدیر
شرکت بیمه آلکا می گوید اگر ما می توانستیم جلو کلاهبرداران حریص را بگیریم شاید حق بیمه اعضا تا رقم پانصد کرون تقلیل پیدا می کردشرکت بیمه ب^ ش بازنشستگان و شاغلین سعی کرد با باز کردن شعبه ای در سوئد و نروژ دست کم جلو کلاهبرداران آن حومه را بگیرد که البته تیرش به سنگ خورد چرا که شرکت دتتلینگ برای آنها پا انداخت و کارشان گره خورد. البته در هر شغلی از این رقابت ها پیش می آید شاید به این دلیلست که شرکت بیمه کدان و شرکت بیمه شاغلین و بازنشستگان دست به یکی کرده اند تا با استفاده از متدهای خاصی با همکاری هم جلو کلاهبردارن حرفه ای شرکت بیمه را بگیرند. رییس شرکت بیمه شاغلین و بازنشستگان هانس ریمن کارلس می گوید: مردم مثل اینکه متوجه نیستند که جعل اسناد و دروغ گفتن برای کلاه گذاشتن سر بیمه جرمی جدی تلقی می شود. ما بخوبی متوجه هستیم که وقتی چمدانی در فرودگاه گم می شود بیمه شونده وسایل محتوی چمدان را رنگ و لعاب می دهد و یا بیمه شونده دیگری به اسم بیماری عمل جراحی زیبایی انجام می دهد و صورت حسابش را برای ما می آورد و اینطوری است که شوخی یا جدی شرکت بیمه هر سال یک میلیارد بیش از اندازه جریمه پرداخت می کند
اما آنچه که در این میان متوجه نمی شوم اینست که عده ای بطور جدی حاضر می شوند جعل سند بکنند که پایه ای می شود برای جدم جدی تر. دست آخر هم لو می روند. شغل شان را از دست می دهند جریمه کلانی می پردازند به زندان می روند و حتا گاهی خانواده خودشان را از دست می دهند خیلی عجیب است که آدمی بخاطر پول این همه ریسک بکند
از نمونه جرم مرتکب شده علیه شرکت بیمه می توان به مرد 23 ساله ای اشاره کرد که با آتش زدن ماشین خودش جعل سند کرد تا بتواند خسارتش را از بیمه بگیرد و به چهار ماه زندان محکوم شد. مورد دیگر مرد 21 ساله ای با جعل سند و شکایت ساختگی علیه محل کارش 1800000 هزار کرون پول دریافت کرد که البته مچش باز شد و مدتی بعد به دو سال زندان محکوم شد
مورد سوم مربوط به مرد 32 ساله ای است که با دادن گزارش دروغین به پلیس محلی مبلغ 170000 هزار کرون از آنها خسارت گرفت و بعد از اینکه مچش باز شد برای آب خنک خوردن چهار ماه زندان رفت     
لازم به یادآوری است که مجازات کلاهبرداری  معمولی از شرکت بیمه در دانمارک از زندان بین شش ماه تا یک سال می باشد و بسته به شدت جرم این مدت می تواند تا هشت سال هم افزایش پیدا بکند
مجازات جعل سند جریمه  همراه با زندان تا یک سال می شود و در موارد بخصوصی بمدت شش سال هم بالا برودبدل من همان لحظه ای که از در خارج شد, ترديد داشت ولی نه به آن اندازه که او را منصرف کند و به خانه برگردد. يعنی چاره ای هم نداشت. پنج ماهه حامله بود. بايد پيش دکترش می رفت و معاينه می شد. از طرفی در پوست خودش نمی گنجيد. بعد مدت ها به آرزوی خودش رسيده بود. بعد از حاملگی اول و آن تصادف وحشتناک بحران سختی را پشت سر گذاشته بود. بعد هم که ماهها از آن موقع  می گذشت. تا کی می خواست خانه نشین شود و خودش را از لذت زندگی محروم کند. او زنده بود و باید زندگی می کرد. بدون شک دلش می خواست باز هم بچه دار بشود. یک دانه پسرش احتياج به همبازی خواهر يا برادری داشت. تازه با آوردن بچه ای دیگر می توانست پايه های ازدواجش را که شايد در آن مدت سست شده بود تقويت کند. خودش هم می توانست احساس لطيف مادر شدن را تجربه کند. اما اين شک و ترديد لعنتی دست بردار نبود. بايد هر طور شده خودش را قانع می کرد که هيچ اتفاقی نخواهد افتاد. دير يا زود مجبور بود آفتابی شود و شانس خودش را بيازمايد. می دانست که با اين کار شوهرش را خشمگين خواهد کرد. او شديدا" مخالف تصميمش بود. به عقيده او  اصلا" نمی بايستی باردار شود و حالا هم که دسته گل را آب داده بود حاملگی را باید يک جوری طی می کرد و اگر لازم می شد پيش يکی از همين دکتر های وطنی لبنانی که مطب خصوصی داشتند می رفت. ياد شوهرش و پيشنهاد او که افتاد, دهانش بيشتر کج شد. مرد پر از ايده های خوب بود, اما کجا وقت داشت که همراهش برود. او بی تفاوت بود و درد یک مادر را نمی فهمید. از کجا از دلهره ته دلش  خبر داشت نگرانی مثل آب انباری روی دلش ورم می کرد و او را به ستوه می آورد.  شوهرش پی کارش می رفت. هر چی نباشد مرد بود و از دغدغه زنانه او چیزی نمی فهمید. بحران زندگی شان تمامی نداشت. همه اش حرص و جوش می خورد و همه را هم مديون همين شوهر زياده خواهش می دانست. اگر شوهرش قانع بود و می توانست مثل بقيه آدم ها, جای خودش را در اين جامعه پيدا کند, شرايط خاکستری برای خودش و خانواده اش بوجود نمی آورد. مرد نمی توانست قبول کند که تو همین دانمارک وامانده اول و آخرش پناهنده ای بيش نيست و اگر شب و روز کار نکند و  يا مدرک تحصيلی خوبی نگيرد, هميشه بايد در جا بزند. او حدس نمی زد که حتا ثروت باد آورده هم قيمت سنگين خود را دارد و آدم براحتی نمی تواند شب صد ساله را یک شبه طی بکند, قيمتی که بايد با آرامش روح و جانش پرداخت می کرد. حالا چی؟ آنجا نشسته بود و به پسرش که در آغوش خواهرش بزرگ می شد, فکر می کرد, نه اينکه به خواهرش اعتماد نداشته باشد. دلش برای دیدن بچه لک زده بود و داشت دیوانه می شد از شدت اندوه و دلتنگی. مگر می شود آدم از زندگیش بگذرد مساله اين بود که کسی هويت او را به غارت برده بود و آدم بدلی از او تحويل اطرافيان داده بود. بازی کردن نقش زن بدلی روزهای اول می توانست برای او جالب و هیجان انگیز هم باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:23  توسط الناز. ح |