![]() |
![]() |
|
| دغدعه های من و ديگران در غربت |
|
شهرهای بزرگ پر از خانه ها و آدمهای گوناگونست و اينقدر شلوغ که جای سوزن انداختن نيست.بعضی از خانه ها اينقدری کوچک هستند که حتا يک باغچه نقلی هم ندارند.و بايد به داشتن يک گلدان گل روی رف پنجره قناعت بکنند. اما در اين ميان دو بچة بی چيز و فقيری بودند که با هم يک باغچة کوچولويی داشتند,کمی بزرگتر از يک گلدان.آنها خواهر و برادر نبودند ولی به همديگر علاقه داشتند. خانواده هر دو آنها در زير شيروانی هر يک از خانه ها زندگی می کردند.هر دو خانه پنجره ای داشتند که به طرف خانه همسايه باز می شد.فاصله اين دو خانه خيلی کم بود تا حدی که آدم می توانست از پنجره يکی از خانه به داخل پنجره آن يکی خانه برود.بيرون پنجره يک جعبه بزرگ چوبی گذاشته بودند و داخل آن تره و جعفری کاشته بودند.هر کدام از پدر و مادرهای دو خانه اين جعبه چوبی را به هم چسبانده بودند تا از دور مثل يک باغچه کوچک بنظر بيايد.بوته های نخود فرنگی سبز از لبه جعبه آويزان شده بود و ساقه های بلند گل سرخ از روی طاق و کنار ديواره پنجره بالا خزيده بودند و دوباره روی به قسمت پايين آويزان شده و بوته های نخود فرنگی و سبزيجات را مثل تابلو نقاشی قشنگ قاب کرده بودند.لبه جعبه ها خيلی بلند بود و بچه ها می دانستند که نبايد از لبة جعبه ها آويزان بشوند,اما پدر و مادرهايشان به آنها اجازه می دادند که گاهی روبروی جعبه ها مثل يک باغچه بنشينند و با هم بازی کنند و حرف بزنند.آنها آنجا را باغچه گل سرخ صدا می زدند. در زمستان ها بچه ها نمی توانستند همديگر را در باغچه گل سرخ ببينند.آنها سکه ها را روی بخاری اجاق گرم می کردند و يخهای روی شيشه پنجره را آب می کردند و از همانجا که به اندازه يک سکه کوچک آب شده بود می توانستند همديگر را ببينند و بروی هم لبخند بزنند. اسم دختر کای بود و اسم دختر گردا بود. کای و گردا در فصل تابستان خيلی راحت همديگر را می توانستند ببينند,اما در فصل زمستان بايد پله های طولانی را پايين می آمدند و از پله های بلند خانه ديگر بالا می رفتند.اغلب هم برای آنها طاقت فرسا بود.چرا که گاهی تا زير زانوی آدم هم برف می آمد. روزی که برف می آمد, مادربزرگ به بچه ها نگاه کرد و گفت: آنها برف نيستند. زنبورهای سفيدی هستند که در هوا شنا می کنند. آن هم موقع کای کوچک که می دانست زنبور عسل ها چطوری زندگی می کنند, پرسيد: آيا آن زنبورها ملکه ای هم دارند؟ مادربزرگ هم لبخندی زد و گفت: البته که دارند. ملکه ميان زنبورهايی که نزديک هم شنا می کنند, پرواز می کند. ملکه از هم زنبورهای سفيد بزرگتر است و هيچوقت هم روی زمين نمی نشيند و هميشه سعی می کند نزديک بالاترين سربازها پرواز بکند. ملکه زنبورها در شب تاريک زمستان در ميان خيابان های شهر پرواز می کند و از داخل پنجره ها سرک می کشد و آنوقت يک گل يخ روی شيشه و دور قاب پنجره گل يخ می نشيند. گردا و کای که هر دو سراپا گوش بودند, سرشان را تکان دادند و گفتند: آه. درست است. ما گل يخ را ديده ايم. آنها می دانستند که مادربزرگ حقيقت را می گفت. گردا پرسيد: آيا ملکه برفی می تواند داخل خانه ها هم بيايد؟ کای خنديد و گفت: بگذار پای ملکه برفی اينجا برسد, می گذارمش داخل بخاری تا ذره ذره آب شود! مادربزرگ موهای کای را نوازش کرد و داستانهای ديگری تعريف کرد. آنشب کای وقتی در اتاق خودش بود و می خواست لباس خوابش را بپوشد, صندلی را زير پايش گذاشت و از سوراخ شيشه بيرون را نگاه کرد. ستاره های برفی براق را می ديد که دانه دانه روی جعبه چوبی فرود می آمدند. و دوباره پايين روی شيشه پنجره به پايين سُر می خوردند. يکی از ستاره ها که از همه شان بزرگتر بود, همچنان روی هوا می ماند. ستاره برفی بزرگ و بزرگتر شد تا اينکه مبدل به يک زن شد. زنی که قشنگترين لباس ابريشم سفيد مخملی به تن داشت. پيراهن ابريشمی زن از ميليونها ستاره برفی درست شده بود و از دور می درخشيد. زن خيلی قشنگ و ظريف بود اما از يخ درست شده بود. درخشش يخ چشم را کور می کرد و او مجبور بود لحظه ای چشمش را ببندد. زن برفی زنده بود و با دو چشم درشتش که مثل دو ستاره براقی می درخشيد به او خيره شده بود. در چشمهای درخشان زن جذابيتی بود که او را می گرفت. زن سرش را به طرف پنجره برگرداند و دستش را به سمت او تکان داد. پسر کوچک خيلی ترسيد و از روی صندلی به زمين پريد. در آن لحظه انگاری يک پرنده بزرگ از جلو پنجره به پرواز در آمد. روز بعد همه جا يخبندان شد و بعد هم هوا طوفانی شد و بزودی بهار از راه رسيد. خورشيد درخشيد و جوانه های سبز از شاخه های درختان بيرون زدند. پرندگان لانه و آشيانه ساختند و باز هم جلو رف پنجره ها جعبه چوبی و باغچه کوچک را درست کردند و بچه ها می توانستند روی بالکن کوچک چوبی بنشينند و حرف بزنند. شاخه های گل سرخ تمام تابستان شکفتند و عطر دادند. گردا بيت شعری از کتاب مقدس آسمانی را در باره گل سرخ ياد گرفته بود که آن را برای دوستش کای می خواند: گل سرخ وقتی روی خاک روييد که ما عيسای کوچک را يافتيم بچه ها هم دست در دست هم می چرخيدند و دور گل سرخ می رقصيدند. خورشيد خانم را بالای سرشان نگاه می کردند و با نور طلايی آن صحبت می کردند, مثل آن بود که پيامبر خدا آنجا بود. عاليترين روزهای تابستانی بود. انگار که قرار بود بوته های گل سرخ برای هميشه شکوفه بدهند. يک روز کای و گردا نشسته بودند و کتابی پر از عکس پرندگان و حيوانات را نگاه می کردند.عقربه ساعت ديواری روی ساعت پنج ايستاد. در آن لحظه کای گفت: آخ! چيزی در قلب من فرو رفت. آه. چيزی در چشم من افتاد. دختر کوچک چند بار او را نگاه کرد. کای هم چند بار پشت سر هم مژه زد ولی چيزی برای ديدن نبود. کای گفت: حتما" چشمت پاک شده. اما چشم کای پاک نشده بود. دقيقا" از همان ذرات شيشه آينه جادويی شيطان بود که در چشم و در قلب کای بيچاره فرو رفته بود. پسرک بزودی تبديل به يک يخ می شد. با اينکه کای دردی حس نمی کرد ولی خرده شيشه آينه در چشم و در قلب او جا خوش کرده بود. گردا همچنان گريه می کرد. کای پرسيد: چرا گريه می کنی؟ و بعد هم دوباره گفت: آه. وقتی تو گريه می کنی خيلی زشت می شوی. اتفاقی برای من نيافتاده که تو اينطوری آبغوره می گيری. بعد هم کای نگاهی به گل سرخ کرد و گفت: اّخ! اين گل کِرم دارد. خودش هم کج است و خيلی بی ريخت است. به بی ريختی جعبه چوبی که گل سرخ را در آن کاشته اند. دست آخر هم لگدی به جعبه چوبی زد و دو بوته گل سرخ را از ريشه اش کّند. دخترک داد زد: اين چکاری است تو می کنی؟ وقتی کای نگاه مشکوک دختر را ديد. يک شاخه گل ديگر کند و از پنجره داخل اتاق و از دختر دور شد. دختر مثل هميشه بسراغ آلبوم عکس حيوانات رفت و آن را به کاي نشان داد. پسر خنده کنان گفت: اين عکس ها خيلی بچگانه است و حتا اين داستانهای مادربزرگ که تعريف می کند, هر موقع مادربزرگ داستانی می گفت, آن را به تمسخر می گرفت. تازه پشت سر پيرزن ادای او را در می آورد و همه را به خنده وا می داشت. اما گردا چيزی بروی خود نمی آورد. بعدها تنها ادای مادربزرگش را در نمی آورد, بلکه هر کسی را که در کوچه و خيابان می ديد تقليدشان را در می آورد و مسخره شان می کرد. چشمش به عيب و نقصی بود که پيش مردم می افتاد, ادايشان را در می آورد. مردم می خنديدند و می گفتند که در کله اين پسره بجای مخ يک تکه يخ کار گذاشته اند. در واقع خرده ريزه های آينه بود که در چشم و قلب دختر فرو رفته بود و او را به اين کارهای زشت مسخره و بدگويی مردم وا می داشت و حتا سر بسر گردا که آنقدر او را دوست داشت می گذاشت. بازيهای کای هم خيلی فرق کرده بود. يک روز زمستان که دانه های درشت برف در خيابان می باريد, او کاپشن خودش را جلو برف گرفت و بعد هم دانه های برفی را زير ذره بين گذاشت. به گردا گفت: بيا از پشت ذره بين نگاه کن! دانه های برفی دو برابر درشت ديده می شدند. آنها شبيه گلهای قشنگ يا ستاره بودند و آدم از ديدنشان لذت می برد. کای گفت: چقدر جالب! اين دانه های برفی قشنگ تر از گل هستند. حتا يک عيب کوچک هم ندارند. همه دانه ها يک اندازه اند, ای کاش که آب نمی شدند. مدتی بعد از کای دستکش به دست کرد و پشت کاپشن کاپشن انداخت. گردا بيخ گوش او فرياد کشيد و گفت: ببين. من سورتمه گرفته ام. بچه ها به من اجازه داده اند که در زمين بزرگ آنها بازی کنم. اين را گفت و با سرعت از آنجا دور شد. در زمين بازی شجاع ترين بچه ها سورتمه های خود را به پشت درشکه دهاتی ها می بستند و اجازه می گرفتند که درشکه ران مدتی آنها را پشت سرشان بکشد. روی تپه پر از برف همانطور که بچه ها جيغ و داد مشغول سرسره بازی بودند, ناگهان در آن لحظه يک درشکه بزرگ داخل ميدان شد. که بيشتر شبيه به کالسکه بود. رنگش سفيدِ سفيد بود. داخلش يک نفر نشسته بود. راننده کالسکه هم سر تا پا سفيدپوش بود و داخلش يک نفر نشسته بود. راننده کالسکه هم سر تا پا سفيد پوش بود. شنل بلند و کلاه سفيد و خز سفيدی هم دور شانه اش انداخته بود. کالسکه دو بار زمين بازی بچه ها را دور زد و کای هم در اين فاصله فرصت کرد که سورتمه خود را محکم پشت آن ببندد. آن کسی که کالسکه بزرگ را می راند, لبخند دوستانه ای به کای زد, طوری که آدم خيال می کرد که آنها همديگر را از قبل می شناختند. هر باری که کاری می خواست طناب سورتمه را گره بزند, آن شخص دوباره سرش را تکان می داد تا زمانيکه کای روی سورتمه اش نشست و کم کم شروع به باريدن کرد. پسر کوچک بزحمت می توانست دست خود را در هوا ببيند. کای می خواست قبل از حرکت کالسکه بزرگ سورتمه را بيرون بکشد. او بسرعت گره طناب را شل کرد تا سورتمه آزاد شود, اما اين کارش کمکی به او نکرد. سورتمه کوچک او محکم به پشت کالسکه آويزان شد و با حرکت کالسکه بسرعت باد به حرکت در آمد. کای فرياد بلندی زد اما کسی صدای او را نشنيد. از آسمان برف بشدت پايين می ريخت و سورتمه در آسمان پرواز می کرد. در اين ميان سورتمه پرشی کرد و مثل اين بود که سورتمه روی چاله و درختچه ها کشيده می شود. کای خيلی ترسيده بود و می خواست دعا کند اما تنها چيزی که يادش می آمد؛ جدول ضرب بود. دانه های درشت برف درشت تر و درشت شد. در نهايت پرنده بزرگی که بالای سر آنها ديده می شد, در حرکت سريع کالسکه گم و گور شد. ناگهان کالسکه به سمتی پرش کرد و از حرکت باز ايستاد. شخصی که کالسکه را هدايت می کرد, از جايش بلند شد. يک خانم بود و شنل بلند مخملی سفيد او از برف درست شده بود. قد آن زن بلند, صاف و درخشنده بود. او بانوی برفی بود. بانو با صدای لطيفی گفت: بالاخره رسيديم. اما مثل اينکه تو يخ زده ای. بيا با خرسک پوستی من خودت را گرم کن! بعد هم کای را پيش خودش گذاشت و خرسک سفيد خودش را روی او انداخت تا گرم شود. مثل آن بود که کای داخل برف فرو رفت. بانو پرسيد: باز هم سردت هست؟ و پيشانی او را بوسه ای زد. آه بوسه بانوی برفی از خود يخ هم سردتر بود. يخ تا قلب او رخنه کرد. تازه همانطوريش هم نصف بدنش يخ زده بود. انگار می خواست از سرما بميرد. در لحظه آخر بود که توازش بانوی برفی اثر خود را کرد. کای ديگری سرمای يخ را احساس نمی کرد. کم کم که کای به هوش آمد. گفت: سورتمه! سورتمه من را فراموش نکن! بانوی برفی سورتمه را به پشت يکی از پرنده های سفيد برفی که پشت سرش می پريدند, بست. بانوی برفی بار ديگر کای را با مهربانی نوازش کرد. نوازشی که باعث شد او گذشته خود, خانواده, مادربزرگ, گردا و جعبه چوبی را فراموش کند. زن با صدای نرم و آرامی گفت: پيش از اين نمی توانم تو را نوازش بکنم, وگرنه جان خودت را از دست می دهی. کای نگاهی به او انداخت. بانوی برفی چقدر قشنگ و دلربا بود. او بخاطر نمی آورد که تا آن لحظه زنی به آن زيبايی و باهوشی و فراست ديده باشد. انگار نه انگار که از يخ درست شده باشد, مثل آن زمان که او را از پشت شيشه پنجره ديده بود. در چشم کای او آدم کاملی بود. کای اصلا" از او نمی ترسيد و کای در باري هر چه که می دانست برای او تعريف کرد, در باره رياضی و جغرافی و بانوی برفی به او لبخندی زد. کای حس کرد که در مقابل هوش و ذکاوت زن چيزی نمی دانست. او بالای آن آسمان خاکستری با کای به پرواز در آمد.طوفان همچنان زوزه می کشيد و همه چيز را به زير شلاق خود می کشاند.مثل آن بود که باد آهنگ قديمی خود را زمزمه می کرد و روی زمين گرگها از سرما زوزه می کشيدند و ستاره های برفی روی دشتها می درخشيدند. دامنه دشت سفيد و روی زمين و کرکس های سياه می پريدند و جيغ می کشيدند.در بالای آسمان ماه بزرگ و روشن می درخشيد و چشمهای يخ زده کای به ماه شب بلند زمستان خيره می شد.کای روزها زير پای بانوی برفی می خوابيد. این داستان ادامه دارد... ترجمه از الناز ح نویسنده هانس کریستین آندرسن دانمارکی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:9 توسط الناز. ح |
|
داستانی که الآن خواندش را شروع می کنيم وقتی به پايان آن نزديکتر بشويم بيشتر از آنچه که می دانستيم در باره اش خواهيم دانست! در روزگاران قديم جادوگر بدجنسی بود و البته از بدترين نوع آنها بود, برای اينکه جادوگر خود شيطان بود. جادوگر قصه ما يک روز که سرحال بود و دل و دماغ خوبی داشت, آينه ای درست کرد. اين آينه خاصيتی داشت که اگر چيز قشنگ و خوبی در داخلش ظاهر می شد, آن را در کام خودش می کشيد و تقريبا" هيچ چيزی ديده نمی شد. چيزهای خوب در آينه ناپديد می شدند. برعکس اگر هم چيز زشت و بدی در آن آينه می افتاد, بزرگتر می شد و بدتر از قبل در آينه منعکس می شد. برای مثال قشنگترين مزرعه های سبز داخل آينه درست مثل دسته ای اسفناج آب پز ديده می شدند. بهترين آدمها تبديل به موجودات بی ريختی می شدند که آدم دلش نمی آمد نگاهشان بکند يا اينکه آدم به شکل يک سر بدون بدن ديده می شد. صورت ها داخل آينه اينقدر زشت می شدند که آدم نمی توانست قيافه آنها را بشناسد. اگر کوچکترين خالی روی پوست صورت آدم بود, بزرگ می شد و بدون شک روی دماغ و دهان را می پوشاند. خود شيطان که فکر می کرد جادوی آينه خيلی جالب بود و تازه بهتر از آن هم می شد, اگر در آن لحظه فکری هم از ذهن آدم می گذشت, آنوقت بود که آينه می خنديد و جادوگر هم با آن می خنديد و بيشتر از پيش به اختراع مورد علاقه اش دل می بست. جادوگر به همه آنهايی که به مدرسه جادوگری او می رفتند, مفصل توضيح می داد که حالا معجزه ای اتفاق افتاده بود. سرانجام آدم ها می توانستند حقيقت دنيا و قلب همديگر را ببينند. شاگردهای جادوگر آينه را همه جا بردند و بزودی هيچ آدمی نبود که از آينه نگذشته باشد. حالا ديگر کار جادوگرها به جايی رسيده بود که می خواستند به آسمان های دور پرواز کنند و سر بسر فرشته های خدا بگذارند. هر چه که با آينه در دست شان بلندتر در پهنه آسمان پرواز می کردند, بيشتر از فکری که در سر داشتند؛ خودشان حال می کردند. اينکه چقدر جالب می شد که اگر آنها بتوانند نزديک خدا و فرشتگانش بشوند, با خندة آنها آينه هم بيشتر می خنديد. اما يک روز فقط با يک تکان شديد آينه در هوا منفجر شد و به صدها و هزاران تيکه و ميليونها و بيلياردها و بيليونها تکه پاره خرد و ذره مبدل شد و البته باعث شد که اين تيکه پاره های گرد و غبار مانند در هوا بيشتر از پيش به آدم ها صدمه بزند. مقدار زيادی از بريده های آينه مبدل به ذرات گرد و غبار ريزی شدند و در دنيا به پرواز آمدند. اگر يکی از اين گرد و غبارها در چشم کسی فرو می رفت, در چشم شان می ماند. اينجور آدمها همه چيز را زشت و تنفرآميز می ديدند, بخاطر اينکه هز ذره ای از غبار آينه قدرت جادويی همه آينه را داشت. اگر يک ذره کوچک در چشم آدم فرو می رفت, آدم می توانست ببيند که همه چيز عيب و ايرادی دارند. و بعضی از اين ذرات ريز بريده در قلب آدمها فرو رفت. و اين خيلی وحشتناک بود. چرا که بعضی از اين بريده ها اينقدر بزرگ بودند که آدمها آنها را به عنوان شيشه پنجره هايشان مورد استفاده قرار دادند. اين آدم ها از پشت شيشه ها نمی توانستند دوستان خودشان را ببينند. از بعضی از بريده های خرد شيشه عينک درست کردند. هر موقع مردم اين عينک ها را به چشم شان می زدند که بهتر دور و برشان را ببينند, بدتر می شد و چيزهای خوب را نمی ديدند. اينجوری بود که فرو ريختن ذرات آينه در دنيا اصلا" هم برای آدم ها خوب نبود. جادوگر بدجنس اينها را می ديد و می خنديد و شکم گنده اش چروک برمی داشت. و اينقدر دیدن این صحنه برايش دلچسب بود, انگار که قلقلک می خورد. ذرات خرد شده آينه همچنان معلق در دنيا پرواز می کردند. و ما الآن می توانيم داستان ديگری در اين باره بخوانيم و ببينم که واقعا" بين آدم ها چه اتفاقی می افتاد. داستانی در باره گرت و دوست کوچولویش ادامه دارد... ترجمه از الناز ح... از مجموعه هفت داستان ملکه برفی هانس کربستین آندرسن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط الناز. ح |
|
شش ماه جهنمي مثل زندان تبعیدی مي گذرد، براي اولين بار با برادر بزرگم تماس مي گيرم. او فوق العاده غیرتی است. از صدایش می فهمم که بمن و پدر و مادرمان عصباني است. می گوید خودش با دختر مورد علاقه اش نامزد کرده، چرا من اين حق را ندارم، به من دلداری می دهد اینکه سعي خواهد كرد آنها را متقاعد كند، با من كاري نداشته باشند و آرامش از دست رفته زندگيم را بمن برگردانند. من که عاشق کسی نشده ام. اصلا نمی فهمم عشق چیه و چرا باید ادم عروسی بکند. چند روز بعد براي دادن امتحان زبان سركلاس درس مي روم. دوست دختر دائيم كه همكلاسم مي باشد، پنهاني مرا به گوشه اي كشيده و هشدار مي دهد، می گوید مواظب خودم باشم. مگر چکار خطایی از من سر زده. بعد از جلسه امتحان دائيم براي بردنم به خانه خواهد آمد، اگر نخواهم باید زودتر فرار كنم. آن روز تصادفاً مشاور همراهم نيامده، تنها هستم. ترس به دلم چنگ می زند. نگران به دفتر می دوم و به او تلفن مي زنم، زن با خونسردی مي گويد، فعلاً بايد منتظر باشم تا چه پيش مي آيد. علي رغم دلهره اي كه وجودم را در نورديده، با نمره نه در امتحان قبول مي شوم. دایي جوان نوزده ساله ام همراه مادرم به كلاس درس مي آيند. دايي در حاليكه با فحش ركيكي چند لگد و سيلي حواله ام مي كند به تركي فرياد مي كشد،" فاحشه فلان شده اگر بخانه برنگردي و با پسر عمه ات ازدواج نكني، تو را مي كشم!" از دستش در مي روم، مادر مثل چوب خشکی ان کنار ایستاده و ما را نگاه می کند. دوباره بطرفم هجوم مي آورد. از ترس پشت مدير مدرسه پنهان مي شوم. او مثل پلنگ بطرفم خیز برمی داد. در حال عصبانيت كشيده اي به گوش زن مي خواباند، سعي مي كنند جلوش را بگيرند، كامپيوتر و وسايل مدرسه را به زمين مي كوبد، تا زمانيكه پليس سر مي رسد و او را دستگير مي كند. شاید از مدرسه به پلیس خبر داده ان. دائي را به جرم خشونت رفتار و تهديد به كشتن من به دو سال زندان مشروط محكوم مي كنند. همگي نفس راحتي مي كشيم و با آن حال خود را مقصر مي دانم. در حاليكه به كمك نيازمندم، برخلاف انتظار مدير مدرسه از ترس تكرار ماجرا مرا از مدرسه اخراج مي كند. آنها جرأت نمي كنند من را بعنوان شاگرد بپذيرند، می گویند شر به پا می کنم. دوستانم را نيز بدين ترتيب از دست مي دهم. حفره تاريك ديگري در زندگيم باز مي شود. دچار افسردگي شديدي مي شوم. مشاورم من را به جزیره ای در دانمارک يولند جنوبي می فرستد. مركز کمك به مشكلات اجتماعي و روحي جوانان در خانواده از هم گسیخته. درمان افسردگي و آشفتگي من به جايي نمي رسد. آنها با مادر و برادر بزرگم تماس مي گيرند. خانواده ام به ديدنم مي آيند، هر چند كه نقشه ازدواج من را براي فرصت مناسبي در آب نمك خوابانده اند، مادرم سكوت مي كند، ظاهراً تصميمم را قبول کرده. نمی خواهند بزور شوهرم بدهند. من را خانه برمی گردانند. می گویند دخترمان مثل گلی است که از گلخانه اش دور مانده. نرم نرمك به حرف مي آيد، مژده مي دهد كه در تدارك تهيه جهيزيه برايم مي باشد و لبخند مسرت بخشي روي لبش نقش مي زند. پدرم هنوز حاضر به ديدن يا صحبت با من نيست. او هميشه پدر من بوده و خواهد بود. هر چند مي دانم، او با خواهرش پيمان بسته و با مخالفت من شرافتش زير پا گذاشته شده است، هنوز بخشيدن كار آنها برايم مشكل مي باشد. ماهها با خود مي جنگم و به نتيجه منطقي نمي رسم. هر چند در خارج از ترکیه بزرگ شده ام. ريشه ام ترك است، به تركي فكر مي كنم، غذا مي خورم و موزيك تركي را دوست دارم، مشکل من چی هست. يا خواسته ناممكنست كه خود نباید براي سرنوشتم تصميم بگيرم. من که خارجی دوست نیستم. شوهرفرنگی هم نمی خواهم. فقط مي خواهم با مرد مورد علاقه تركي كه در اينجا بزرگ شده باشد، ازدواج كنم. دست کم مي توانيم همديگر را بهتر درك كنيم. مي خواهم به آنها نشان بدهم كه مي خواهم به رﺆياهاي زندگي رنگ واقعيت بزنم. تحصيل كنم و روي پاي خود بايستم. فقط مي خواهم خودم زندگي خودم را بكنم، خودم باشم. اینکه جرم نیس!... حرفهايش كه اينجا مي رسد، زير گريه مي زند. معمولاً بيست دقيقه بيشتر حرف نمي زنيم. آن شب نیم ساعتی پشت خط پاي قصه تلخ زلدا مي نشينم و گوش می دهم. کار دیگری از دستم بر نمی آید. او فقط دلش گرفته و می خواهد حرف بزند وگرنه خودش می داند چه باید بکند.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:42 توسط الناز. ح |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11 توسط الناز. ح |
|
|
مي خوام خودم تصميم بگيرم, خودم زندگی ام را بكنم. اين که جرم نيس."
![]() گوشی در دستم مانده. منتظرم باقی حرفهايش را بشنوم ولی او ديگر حرف نمی زند. صداي نازك و بچگانه اي آنسوي خط تلفن توي گوشم می پيچد. مدتي می شود که در مركز بحران جوان مشغول كار شده ام. آن روز بعد از ظهر خلوتي را گذرانده ام. در لحظه آخر که آماده می شوم از دفتر مركز خارج شوم؛ زنگ تلفن يك ضرب مي زند. وجداناً نمي توانم آن را نشنيده بگيرم، با لحظه ای درنگ راه رفته را برمی گردم. هر چند طبق مقررات مركز نبايد گوشي را بعد از ساعت مقرر برداريم. فکر می کنم, كسي كه زنگ مي زند، احتياج به کمک دارد. احتمالاً از همه قوانين مركز هم که سر در نمي آورد. اينجا مركز راهنمائي براي جوانان نسل دوم خارجياني ست كه گرفتار بحران خانوادگي می شوند و نمی توانند مساله خودشان را با آنها در ميان بگذارند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:2 توسط الناز. ح |
|
بعد از ماجراي آتش سوزي او هم مثل ديگران بايد آنجا را ترک کند. وقتش اسباب کشی رسيده, قفس قناري و خرت و پرت هايش را در ساک و جعبه ای جمع می کند و با راهنمايی مسول خوابگاه به ساختمان بزرگ دورتر از شهر نقل مكان مي كند، دور و برش حسابی خلوت شده. بعضي از آنهايی را که می شناخت, جواب مثبت گرفته اند. ايرانی هايی که جواب نمی گيرند, وقت شان را هدر نمی دهند و تا دير نشده به کشور ديگری می روند. آنهايی هم که فاميلی آشنايی دارند, پنهانی در جايی زندگی می کنند و مشغول کار سياه بدون اجازه اقامت می شوند. قرارداد شنگن بين کشورهای اروپا در سوئد هنوز لغو نشده. پناهنده ای که از اروپاي شرقي می آيد, زودتر از ديگران دپورت مي شود. البته غير از آنهايی که از متدندنيا؛ آلبانی و صربستان جنگ زده فراری اند. برای ايرانی ها عرصه تنگ تر شده. می گويند آنجا آزادی و صلح کامل برقرارست و دليلی برای فرار از وضعيت سياسی اجتماعی حکومتی وجود ندارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط الناز. ح |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط الناز. ح |
|
|
به قلم الناز حسن زاده از نشر البرز داستان آرزوهای تلخ و شیرين. آرزوهای شکسته و خرد شده. رمانی خواندنی و فراموش نشدنی... مهيج و خواندنی. کافيست که يکبار آن را دست تان بگيريد. وگرنه نمی توانيد تصويری در باره خوشه های آرزو در ذهن تان مجسم بکنيد. در ضمن ده درصد عايدات فروش به حساب پرورشگاه خصوصی صبا واريز خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:12 توسط الناز. ح |
|
|
بگذار دامن پرمهرت را بگيرم ميهن من جان و تن را به سوزِ عطشناكِ كويرِ تو بخشم، اينك، بشنو از ناله یِ شيفته بر گلی كه در باغت می رويد، اين تن خاكی كه در داغت میسوزد برای ديدار دوباره، همراه با آهنگ مرغ شبخوان كه بر بام فراقت؛
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:33 توسط الناز. ح |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
کلبه ادبی ترجمه شعر داستان مرتضی کربلایی لو انجمن عشق سرا نشر البرز خوشه ای ارزو وبلاگ های بروز شده قصر نیوز |
|
RSS
|