تبليغاتX
سلامی از دانمارک
دغدعه های من و ديگران در غربت

انبوهي از ابرهاي دودي رنگ در پهنه آسمان شنا می کنند و هر لحظه به شکلی در می آيند. آدم از پايين که نگاه شان می کند, به چشمش اينطور می آيد که ابرها در مقابل خورشيد رژه مي روند. بعد از ظهر يك روز ملايم اواخر تابستان است. مهران با عجله وارد خانه می شود و يکراست سراغ کمدش می رود. مادر دستمال بدست از آشپزخانه بيرون می آيد و هاج و واج نگاهش می کند. چی شده که پسرش حتا سلام کردن را هم فراموش کرده. مهران متوجه حضور مادر می شود, لحظه ای می گذرد تا سنگينی نگاه او را روی خودش حس بکند. بدون اينکه چيزی بروی خودش بياورد, مژده راهي شدنش را  به مادر مي دهد. ذوق زده می گويد: « باورتون نمی شه. کارم درست شد, دارم می رم. همين امروز! » دستمال از دست مادر می لغزد و روی زمين می افتد. بند دل زن با دستمال فرو ريخته. نفسش در سينه حبس می شود. بجرأت دهانش را باز می کند تا سوالش را به زبان بياورد؛ کلماتی که دارند قلبش را از جا می کنند. آهسته می پرسد: « امروز! همين امروز می ری؟ آخه چطور ممکنه؟ تو که گفتی... » ديگر نمی تواند ادامه بدهد. صدايش در گلو خفه می شود و به سرفه می افتد... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 4:38  توسط الناز. ح | 
 

سالها پيش در يک جنگل بزرگ در شمال روسيه هيزم شکنی بنام ايی وان زندگی می کرد. او جوانی قوی بود. ايی وان خانه چوبی قشنگی برای خودش ساخته بود که خيلی هم به آن افتخار می کرد. ايی وان آرزوی داشتن همسری را داشت که در دخترهای دور و بر خودش آن مشخصات را نمی ديد. او فکر می کرد که همسر او بايد قد بلند و لاغر اندام با موهای روشن, پوست سفيد و چشم های آبی باشد. هر موقع که عرق ريزان تيشه به تنه درختی می زد تا آن را قطع کند, دختر روياهايش را در کنار خودش مجسم می کرد. وقتی که ايی وان کار نمی کرد به دهات اطراف سفر می کرد, به کليساها, بازار و غذاخوری ها سر می رد تا دختر مورد علاقه اش را پيدا کند, اما دخترهايی را که او با آنها آشنا می شد, اغلب صورتی پهن و موهايش مشکی داشتند و به اندازه ای قشنگ نبودند که انتظار تصورات او را برآورده بکند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط الناز. ح | 
 

 

اگر وجود زيبايت عيانم می ميشد 

كلام جان و دلم در نگه بيان ميشد                                                                         

                 .........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:13  توسط الناز. ح |