تبليغاتX
سلامی از دانمارک
دغدعه های من و ديگران در غربت
بین هوش و مذهبی بودن فرد رابطه معکوسی وجود دارد!

پروفسور دانشگاه آهوس دانمار می گوید نتایج آخرین بررسی روانشناسان رشد نشان می دهد که بین مذهبی بودن و هوش افراد رابطه مستقیم وجود دارد. هر چه آدم باهوش تر باشد؛ اعتقادات مذهبی اش ضعیف ترست. بعبارتی آدم های مذهبی کم هوش تر از آدم های غیرمذهبی هستند. نتیجه این بررسی هنوز داغ و تازه است و جزئیاتش منتشر نشده که بین چند نفر و در چند دوره این تحقیق انجام شده اما نتیجه اش هرچه باشم اسقف اعظم کلیسای مردمی دانمارک را پاک عصبانی و از کوره به در کرده است. می فرمایند: یعنی چه آقا! پس بفرمایید ما دیگر از همه احمق تر هستیم. چطور می توانید بگویید آدم عمیقا" مذهبی ابله ترست. 

این را هم بگویم که تحصیل دوران کشیشی در دانمارک آنچنان هم راحت نیست اما آیا هرکسی در این حول و هوش کار بکند مذهبی محسوب می شود.  راستی می گوم اینها که نقش آدم های مذهبی دو آتشه را بازی می کنند چه؟ آیا اینها باهوش ترند و از هر دو آخور و توبره می چرند یا آنها که از بیخ مذهبی نیستند و خودشان را راحت کرده اند و کافر دایم و مرتد عصر قلمداد می شود.

راستی پس تکلیف آنهایی که بزور چماق باید مذهبی بشوند و بهشت بروند چه می شود  

اصلا" نظر من را بخواهید این تحقیق ناقص است.

وزیر فرصت طلب و شهردار مقتصد

دیروز در اخبار شب قیافه وزیر اقتصادی دیدنی بود و آن یکی همکارش وزیر دادگستری مثل اسب می خندید. چون نقشه تازه ای برای همکارش در سر داشت. حالا بعد از مدت ها کاشف به عمل آمده که آقای وزیر از ماشین دولتی استفاده اختصاصی می کرده و صدایش را در نیاورده است.

ای بابا این که چیزی نیست. اگر کشور ما را ببینند...

وزیر دادگستری بهانه دستش افتاده و گیر داده که موضوع باید به پلیس گزارش بشود و پرونده رسمی بسته بشود و البته در دادگاه مورد بررسی قرار بگیرد. گوش های وزیر زرنگ با شنیدن این تهدیدات آویزان شده چون دیر یا زود باید زیر فشار نمایندگان تأکید می کنم باعرضه مجلس کارساز مردمی به دوران طلایی وزارت خاتمه بدهد و البته کنار گذاشته می شود.

تازه همه اش که این نیست. همین چند روز جلوترش شهرداری کدام شهر بود چه اهمیتی دارد آقا... مهم اینست که ایشان مدتی با تاکسی شهری سرکارش رفت و آمد می کردند. چون تاکسی اینجا بنز اخرین مدلست و کیلومتر شمار دارد هر ماه می بایستی ۲۵۰ هزار کرون دانمارک از بیت المال را به ایشان تقدیم می کرده. من که می گویم نکند راننده تاکسی داماد یا باجناق یا خواهرزاده اش باشد و شاید هم همسایه دورش که اینطوری حمایت شده است.

بگذریم که در مجلس زمزمه ها بالا گرفت اما نخست وزیر مجبور شد آن هم جلو دوربین خبرنگار فضول موضوع را ماست مالی کند که ای بابا حالا دیگه وقت سواستفاده گذشته و قربان خونی که از رویش یک ساعتی بگذرد آقا کوتاه بیایید دیگه. بگذارید کارمان را بکنیم. داریم در باره سرنوشت تحریم ایران تصمیم می گیریم مثل اینکه. همین روزهاست که آقای بوش با آن خانم ماستی اش مثل عقاب روی سرمان فرود بیاید و با انگشت شستش ما را خطاب قرار داد که پس چی شد این تحریم.

حضرات نمی دانید که دولت چپ گرای دانمارک سعی کرده در این اواخر درصدی از مالیات را پایین ببرد. هر چند که این قدم مبارک مثل همیشه اول به نفع پولدارها تمام می شود و بعد افراد متوسط و اگر چیزی ته توبره ماند به اقشار ضعیف بازنشستگان و سالمندان و پناهندگان و بیکاری بگیرها می رسد.

جالب تر از شنیدن این خبر مژده تحول عظیم و طرح اقتصادی دولت در تلویزیون بود که من یکی را سرجایم میخکوب کرد. اولش با شنیدن حرف های رییس جمهوری محترم فکر کردم ایشان شوخی می فرمایند ولی خوب قیافه ایشان جدی تر از اینها بود.

ایشان فرمودند که در کشور ما ایران ۵۲ چشمم ضعیف شده ۵۳ درصد بودجه از نفت تأمین می شود و باقی آن از درآمد های دیگر و مالیات مردم.

در کشورهای اروپایی ۵۲ درصد بودجه از مالیات مردم تأمین می شود و باقی اش از راه های دیگر. نفت هم که ندارند.

مژده تحول اقتصادی را شنیدن که حدیث کهنه ای شده اما هنوز تردید دارم که ایشان در سفر یک دو روزه شان به ایتالیا به این نتیجه رسیده اند یا مشاورین عالی مقام شان گزارش مبذول فرموده اند که...

باید عرض بکنم آقایان محترم درست می فرمایند. اما میان ماه من و ماه گردون تفاوت ها از زمین تا ...

در همین دانمارک زپرتوی خودمان بنا به درصد حقوق از ۳۹ تا ۵۱ درصد از کل حقوق شوهر و جداگانه از درآمد زن مالیات کسر می شود. اگر زوجین یا فردی سرمایه نقدی یا سهام کاغذی و بورس در بانک داشته باشد باید از سود حاصله آن مالیات بدهد یا حتا از خارج پولی وارد کشور کند. اینجا ماشین بخرید یک قسم هزینه ماشین دو قسم مالیات و یک قسم هم مامس دولتی پرداخت می کنید. یعنی سه بار تیغ خوردن خشکه که گاهی دردناک هم می شود برای آدم.

اما مساله اینجاست که اقتصاد اروپا از دیو تورم دو سره رنج نمی برد. سطح درآمد بالاست ولی هنوز بعد از کثر مالیات رقم درشت و پرداخت قرض هنوز چیزی ته آن می ماند. جامعه مصرف گراست و همه چیز به وفور در بازار پیدا می شود. بسته به بودجه ات می تواند وسایل خانه یا مابحتاجات خودت را تأمین بکنی. پول کشور هنوز ارزش دارد و البته مردم از این مالیاتی که بزور می دهند حساب پس می کشند. از اختلاس میلیاردی خبری نیست و اگر کسی مختلس کننده را لو داد چون به او کم رسیده یا مجبورش کرده اند قرض بانکی اش را بدهد... به هر دلیلی... او را با داد و بیداد از صحنه دور نمی کنند تا چوب در آستین شان فرو... البته که مردم اینجا بیدارند و دمکراسی هنوز معنی خودش را از دست نداده است.

 در کشورهای اروپای غربی البته سطح درآمد مردم طوری است که یک سوپرر محل هم می تواند حتا بهترین خانه را بخرد و قسط ماهیانه اش را پرداخت می کند و هنوز هم ماشین آخرین سیستمی زیر پای خودش و یکی زیر پای همسر یا دوست دخترش دارد. مهمان ایرانی بنده از دیدن همسایه شیک پوش سوپور بنده شاخ در آوردند و حتا آن یکی که جوشکار بود با همسر خانه دار. چه زندگی برای خودشان دارند. توان تهیه وسایل خانه را دارد و می تواند همه چیز تهیه کند. در هر خانه ای لپ تاب رایانه تلویویزن اینترنت سه چهار تایی وسیله برقی اخرین مدل یافت می شود

هر چه دل شان بخواهد می خرند می نوشند می خورند و حتا شده از بانک قرض می کنند و مسافرت تابستانی زمستانی بهاره پاییزی در خود کشور یا اروپا یا امریکا را دارند و هنوز هم بعد از این همه خرج پس اندازی دارند برای چیزهای دیگر. در ضمن خاطرتان باشد از قبل دست کم ۳۹ درصد حقوق کسر شده برای مالیات دولتی.

اما هیهات! مردم به هوش اند که دولتمردان با مالیات آنها چه می کنند. شهردار اینها نمی رود در لبنان شیرینکاری بکند و یا برای خودشیرینی فلان جای لبنان را بسازد و ...

اینطوری نیست که مسولین الکی خرج کنند و جور وا جور از مردم صدقه بگیرند.

دور همین فلکه خانه ما حومه کپنهاک الان رز قرمز کاشته اند. پاییز شد نرگس زرد می کارند بهارش هم لاله و زمستان بنفشه سخت جان. راستی شهردار محل شما سر فلکه تان چه می کارد؟

 نه که فکر بکنیند دانمارکی ها پول کنار نمی گذارند برای خیرات و صدقه دادن؛ چرا. همین چند روز پیش ۴۰ میلیون کرون به کشور توفان زده برمه کمک کردند اما دولت از گلوی مردم نمی برد و خودشان شکم گرسنه و چشم گریان و لباس ژولیده ندارند تا یکی بگوید عمو چراغی که به خانه رواست به مسجد روا نیست  بلکه برعکس ماهیانه ده ها تن لباس و وسایل خانگی تقریبا نو به کشورهای افریقایی صادر می کنند و با وسایل الکترونیک دست دوم. بگذریم که شاید ده درصد انها قابل استفاده باشد

خلاصه در داستان چمنی بل قهرمان افسانه آذربایجانی پسر روشن رفت که از ارباب ده انتقام چشم های کورشده پدرش را بگیرد و جدالش طول کشید و به کوراوغلی مشهور شد خیلی ها این وسط رفتند چشم پدرشان را در اوردند تا آن ها را هم کوراوغلی یعنی کورزاد صدا بزنند.

نه خیر آقا! هر گردویی گرد است ولی هر گردی که گردو نیست گاهی توپ تو خالی است و وقت دیگر نارنجک ضامن کشیده. خودتان می گویید ملت ما نجیب است چرا باید با نجابت مردم بازی یا سوءاستفاده کرد. طرف دارد می گوید آقا خشک شده ایم. نر هستیم. شما تازه می خواهید بدوشید!

دانمارکی ها سر شرکت های بیمه را کلاه می گذارند

پانصد مصاحبه کتبی توسط نرستاد آمار در دوره  23_ 26 اردیبهشت سال 2008 میلادی سوالی را با دانمارکی ها مطرح می کند
آیا کسی را می شناسی که سر شرکت بیمه کلاه گذاشته باشد
36 % جواب مثبت 
 جواب منفی% 54
10% جواب ممتنع
عبارت دیگر یک سوم آمار نشان می دهد که هر دانمارکی یکی را می شناسد که شرکت بیمه اش را گول می زند
 6میلیارد کرون در سال رقم ناقابلی است که دانمارکی ها  سر شرکت بیمه شان کلاه می گذارند نتیجه بررسی آماری شرکت های بیمه دانمارک را عصبانی کرده و می گویند دیگر باید به این کلاهبرداری ها پایان داده شود. شرکت بیمه کدان که اسم شناخته شده ای در دانمارک می باشد با ادعای رییس شرکت یورگن پیدرسن در این مورد اظهار نظر کرده که رقم شوکه آورست و به آدم سردرد می دهد
شرکت های بیمه دیگر با ادعای او موافق هستند و می گویند لازمست که با استخدام کارگاه خصوصی به این خواب بد پایان داده شود. پیشنهاد او اینست که افراد بخصوصی را جهت همکاری با پلیس محلی آموزش بدهند که بتواند مچ کلاهبرداران را باز بکنند. در حال حاضر دو دفتر فعال شرکت های بیمه در کشورهای شرقی با شرکت های بیمه در دانمارک همکاری می کنند تا کلاهبرداری بیمه شدگان را مشکل تر از قبل بکنند.
شرکت های بیمه مصمم شده اند با استفاده از اعضای وفادار و درستکار شان مچ آنهایی را که دروغ می گویند را باز بکنند. چرا که هر چه باشد رقم پرداختی به بیمه شده کلاهبردار از جیب خود اعضا می رود
بورگن پیدرسن سرش را تکان می دهد و با تأسف می گوید رقم برآورد شده از پرونده هایی که مچ شان باز شده نشان می دهد که سالیانه فقط یک میلیارد کرون بیمه شده های مسافر سر شرکت بیمه کلاه می گذارند و این رقم البته می تواند بسشتر از این هم باشد مدیر
شرکت بیمه آلکا می گوید اگر ما می توانستیم جلو کلاهبرداران حریص را بگیریم شاید حق بیمه اعضا تا رقم پانصد کرون تقلیل پیدا می کردشرکت بیمه ب^ ش بازنشستگان و شاغلین سعی کرد با باز کردن شعبه ای در سوئد و نروژ دست کم جلو کلاهبرداران آن حومه را بگیرد که البته تیرش به سنگ خورد چرا که شرکت دتتلینگ برای آنها پا انداخت و کارشان گره خورد. البته در هر شغلی از این رقابت ها پیش می آید شاید به این دلیلست که شرکت بیمه کدان و شرکت بیمه شاغلین و بازنشستگان دست به یکی کرده اند تا با استفاده از متدهای خاصی با همکاری هم جلو کلاهبردارن حرفه ای شرکت بیمه را بگیرند. رییس شرکت بیمه شاغلین و بازنشستگان هانس ریمن کارلس می گوید: مردم مثل اینکه متوجه نیستند که جعل اسناد و دروغ گفتن برای کلاه گذاشتن سر بیمه جرمی جدی تلقی می شود. ما بخوبی متوجه هستیم که وقتی چمدانی در فرودگاه گم می شود بیمه شونده وسایل محتوی چمدان را رنگ و لعاب می دهد و یا بیمه شونده دیگری به اسم بیماری عمل جراحی زیبایی انجام می دهد و صورت حسابش را برای ما می آورد و اینطوری است که شوخی یا جدی شرکت بیمه هر سال یک میلیارد بیش از اندازه جریمه پرداخت می کند
اما آنچه که در این میان متوجه نمی شوم اینست که عده ای بطور جدی حاضر می شوند جعل سند بکنند که پایه ای می شود برای جدم جدی تر. دست آخر هم لو می روند. شغل شان را از دست می دهند جریمه کلانی می پردازند به زندان می روند و حتا گاهی خانواده خودشان را از دست می دهند خیلی عجیب است که آدمی بخاطر پول این همه ریسک بکند
از نمونه جرم مرتکب شده علیه شرکت بیمه می توان به مرد 23 ساله ای اشاره کرد که با آتش زدن ماشین خودش جعل سند کرد تا بتواند خسارتش را از بیمه بگیرد و به چهار ماه زندان محکوم شد. مورد دیگر مرد 21 ساله ای با جعل سند و شکایت ساختگی علیه محل کارش 1800000 هزار کرون پول دریافت کرد که البته مچش باز شد و مدتی بعد به دو سال زندان محکوم شد
مورد سوم مربوط به مرد 32 ساله ای است که با دادن گزارش دروغین به پلیس محلی مبلغ 170000 هزار کرون از آنها خسارت گرفت و بعد از اینکه مچش باز شد برای آب خنک خوردن چهار ماه زندان رفت     
لازم به یادآوری است که مجازات کلاهبرداری  معمولی از شرکت بیمه در دانمارک از زندان بین شش ماه تا یک سال می باشد و بسته به شدت جرم این مدت می تواند تا هشت سال هم افزایش پیدا بکند
مجازات جعل سند جریمه  همراه با زندان تا یک سال می شود و در موارد بخصوصی بمدت شش سال هم بالا برودبدل من همان لحظه ای که از در خارج شد, ترديد داشت ولی نه به آن اندازه که او را منصرف کند و به خانه برگردد. يعنی چاره ای هم نداشت. پنج ماهه حامله بود. بايد پيش دکترش می رفت و معاينه می شد. از طرفی در پوست خودش نمی گنجيد. بعد مدت ها به آرزوی خودش رسيده بود. بعد از حاملگی اول و آن تصادف وحشتناک بحران سختی را پشت سر گذاشته بود. بعد هم که ماهها از آن موقع  می گذشت. تا کی می خواست خانه نشین شود و خودش را از لذت زندگی محروم کند. او زنده بود و باید زندگی می کرد. بدون شک دلش می خواست باز هم بچه دار بشود. یک دانه پسرش احتياج به همبازی خواهر يا برادری داشت. تازه با آوردن بچه ای دیگر می توانست پايه های ازدواجش را که شايد در آن مدت سست شده بود تقويت کند. خودش هم می توانست احساس لطيف مادر شدن را تجربه کند. اما اين شک و ترديد لعنتی دست بردار نبود. بايد هر طور شده خودش را قانع می کرد که هيچ اتفاقی نخواهد افتاد. دير يا زود مجبور بود آفتابی شود و شانس خودش را بيازمايد. می دانست که با اين کار شوهرش را خشمگين خواهد کرد. او شديدا" مخالف تصميمش بود. به عقيده او  اصلا" نمی بايستی باردار شود و حالا هم که دسته گل را آب داده بود حاملگی را باید يک جوری طی می کرد و اگر لازم می شد پيش يکی از همين دکتر های وطنی لبنانی که مطب خصوصی داشتند می رفت. ياد شوهرش و پيشنهاد او که افتاد, دهانش بيشتر کج شد. مرد پر از ايده های خوب بود, اما کجا وقت داشت که همراهش برود. او بی تفاوت بود و درد یک مادر را نمی فهمید. از کجا از دلهره ته دلش  خبر داشت نگرانی مثل آب انباری روی دلش ورم می کرد و او را به ستوه می آورد.  شوهرش پی کارش می رفت. هر چی نباشد مرد بود و از دغدغه زنانه او چیزی نمی فهمید. بحران زندگی شان تمامی نداشت. همه اش حرص و جوش می خورد و همه را هم مديون همين شوهر زياده خواهش می دانست. اگر شوهرش قانع بود و می توانست مثل بقيه آدم ها, جای خودش را در اين جامعه پيدا کند, شرايط خاکستری برای خودش و خانواده اش بوجود نمی آورد. مرد نمی توانست قبول کند که تو همین دانمارک وامانده اول و آخرش پناهنده ای بيش نيست و اگر شب و روز کار نکند و  يا مدرک تحصيلی خوبی نگيرد, هميشه بايد در جا بزند. او حدس نمی زد که حتا ثروت باد آورده هم قيمت سنگين خود را دارد و آدم براحتی نمی تواند شب صد ساله را یک شبه طی بکند, قيمتی که بايد با آرامش روح و جانش پرداخت می کرد. حالا چی؟ آنجا نشسته بود و به پسرش که در آغوش خواهرش بزرگ می شد, فکر می کرد, نه اينکه به خواهرش اعتماد نداشته باشد. دلش برای دیدن بچه لک زده بود و داشت دیوانه می شد از شدت اندوه و دلتنگی. مگر می شود آدم از زندگیش بگذرد مساله اين بود که کسی هويت او را به غارت برده بود و آدم بدلی از او تحويل اطرافيان داده بود. بازی کردن نقش زن بدلی روزهای اول می توانست برای او جالب و هیجان انگیز هم باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:23  توسط الناز. ح | 
یک دانمارکی می گوید اگر تورم نیست پس چرا کیف پولم خالی شده
کشور دانمارک در چند هفته اخیر شاهد ناآرامی کاری و خانوادگی در میان شهروندانش بوده است. مربیان
کودک یک هفته تمام در مهدکودک ها را تخته کردند آنها مدت هاست که نارضایتی خود را از چک دریافتی ماهیانه شان اعلام کرده بودند ولی کو گوش شنوا. کاسه صبر کارمندان مهدکودک ها و کودکستان ها آنها وقتی لبریز شد که اتحادیه مربیان و معلمین با نمایندگان صنفی دولت ساخت و پاخت کردند تا سرو ته قضیه را با افزایش درصد جزیی حقوق ماهیانه شان یک جوری هم بیاورند و همین جرقه کوچک کافی بود که مربیان خشمگین لباس قرمز اعتراض بپوشند و به خیابان ها بریزند. هر روز که می گذشت شهرهای مختلف دانمارک بیشتر شاهد اعتصاب در میان کارمندان دولتی در رده های مختلف بود اول از همه معلمین کودکیاران و کمک مربیان اعتصاب را شروع کردند و بعد هم در میان ماماها و پرستاران شایع شد. شاید بظاهر کودک یاران کار مهمی انجام نمی دهند ولی از آنجائیکه اغلب زن و شوهرهای دانمارکی شاغل هستند و مهدکودک و کودکستان آخرین پناه آنها برای نگه داری کودک شان می باشد مجبور شدند یک در میان زن یا شوهر با رد کردن برگه مرخصی فوریتی در خانه بنشینند و از کودک شان مراقبت بکنند همین امر خشم پدرو مادرها را برانگیخت و چرخ اقتصادی را هم لنگ کرد. دست آخر دولت مجبور شد تا 2500 کرون در ماه روی حقوق مربیان کودک اضافه بکند جالب اینجاست که هنوز جوهر چک اضافه حقوق آنها خشک نشده که باید همه را دوباره بنوعی برای پرداخت فیش برق و گاز و اقلام ضروری غذایی به حساب فروشگاه ها و شرکت های خصوصی واریز بکنند
Ibsan Felemingدر این میان ایبسن فلمینگ استاد اقتصاد دانشگاه آلبورگ می گوید افزایش حقوق کارمندان دولتی نه تنها سودی به نفع آنها ندارد بلکه درست برعکس هم عمل کرده است چرا که با افزایش تورم لحظه ای هزینه های عمومی زندگی سر به آسمان می زند و قیمت گاز و برق و موادغذایی بطور سرسام آوری بالا رفته پس بهترست واقع بین باشیم و بگوییم که دولت به هر صورت برای کارمندان خودش باید فکر راه چاره دیگری باشد چون اینطور که پیش می رود دولت با پایین آمدن حقوق کارمندان ناراضی اش مواجه خواهد شد
البته از طرفی نگرانی استاد دانشگاه آلبورگ قابل درک می باشد چرا که با افزایش هر بشکه نفت خام به قیمت امروز 132 دلار باید گفت که قدرت مصرفی مردم تنزل پیدا می کند و هر روز که می گذرد شرایط زندگی دشوارتر هم می شود
رییس گلدمن سچز Sachs goldmanبزرگترین شرکت نفتی دنیا می گوید افزایش بهای هر بشکه نفت خام تا 200 دلار بالا هزینه اضافی حدود 10000 ده هزارکرونی سالیانه را برای هر خانواده دانمارکی به ارمغان خواهد آورد. این یعنی پایین رفتن دوباره قدرت خرید مردم  
این خبر کسل کننده در حالی در روزنامه اقتصاد دانمارک تشریح می شود که آمار مصارف عمومی رسما" اعلام کرده که همین امسال قیمت اقلامی از قبیل برنج. نان. شیر و مواد لبنیاتی و تا حدی سبزیجات در دانمارک افزایش سرسام آوری پیدا کرده تا حدی که هر خانوار چهار نفره می بایست هر ماه 200 کرون بیشتر از معمول برای تهیه مواد غذایی کنار بگذارند تلاش دولت برای پایین آوردن قیمت کرون افزایش مواد غذایی بجایی نرسیده است غیر از تن دادن به درخواست افزایش حقوق کارمندان استخدام دولتی وگرنه کارمندان شرکت های خصوصی جایی نمی خوابند که زیر شان خیس شود
افزایش قیمت مواد لبنیاتی. نان و سبزیجات مصرف کننده دانمارکی را در انتخاب خرید اقلام اکولوژی * موادغذایی که شرایط طبیعی بدون کود شیمیایی بعمل آورده می شود و معمولا" گران تر هم هستند ) که قبلا" در هنگام خرید در فروشگاه پا سست می کردند؛ مصمم تر کرده. چرا که تقریبا" فاصله ای بین قیمت آن دو گروه نمانده و تقریبا" می توان با همان قیمت نان یا شیر اکولوژی یا معمولی خرید
  حساب و کتاب بانک رسمی دانمارک بانک می گوید که بالا رفتن قیمت نفت و بنزین و اقلام دیگر روی هم رفته نشان می دهد که قدرت مصرف خصوصی مردم دانمارک بصورت قابل توجهی کاهش پیدا خواهد کرد. در این میان مانده ایم که قسم این ها را باور کنیم یا
آمار ایستاتیکی اعلام شده در رسانه های گروهی را که نکته جالبی را به مردم دانمارگ گوشزد می کند یک جور نمک روی زخم پاشیدن شاید. آمار پنج ساله اخیر از خرید های عمومی مردم دانمارک نشان می دهد که گرایش به تهیه وخرید وسایل لوکس و گرانبها افزایش چشمگیری یافته است
افزایش 150 درصدی درآمد فروشگاه های لباس و وسایل کودک در پنج سال گذشته یکی از مواردی است که می توان به آن اشاره کرد. بعبارتی مشتری ها بعد از خالی کردن کیف پول شان در این مرکز خرید به فروشگاه های دیگری از قبیل طلافروشی. وسایل آشپزخانه. ساعت فروشی و لوازم خانگی هجوم می برند. یکی از دلایلی که مصرف خانواده ها را در خرید وسابل لوکس غیرضروری افزایش داده اینست که مردم تنها خرید ارزشمند نمی کنند بلکه با وسایلی که می خرند با ایجاد ارتباط با آن یک نیاز روحی راهم اشباع می کنند حال باید 5 سال دیگر منتظر شد و دید که آیا مردم دانمارک هنوز هم برای اشباع کردن نیاز روحی خود به خرید اقلام لوکس پناه خواهند آورد یا اینکه پای شان به اندازه گلیم شان دراز خواهند کردوووووووو
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 4:6  توسط الناز. ح | 
در ادامه پست قبلی ام باید بگم که سانحه خبر نمی کند. گاهی آدم بدجوری غافلگیر می شود و نمی تواند خودش را هم جمع کند و به مقابله با قضاو قدر برود. و در موردی مثل داشتن ناراحتی مزمن و عمل جراحی که روی دوش مانده که کاملا" فکر را درگیر می کند.

همین دیروز تو خانه نشسته بودیم. از صبح دلم گرفته بود. این هم که چیز تازه ای نیس. اما نمی دونم چی شده بود که دست و دلم به کار نمی رفت. غروبی به اتاق دختر کوچکم رفتم تا لباس تازه ای از کمدش بیاورم و پیراهنش را عوض کنم. یک دفعه صدای جیغ وحشتناکی را شنیدم که از طبقه پایین می آمد. با چه حالی خودم را آنجا رساندم. همینطور مات دخترها را نگاه می کردم و یاسمین کوچولویم که دست یکی شان سیاه و کبود شده و دیگر صدایش در نمی آمد. زانوهایم تا شد و در حال روی زمین افتادم. دستم بالا نمی رفت تا او را بگیرم و چشم هایم دیده اش را انکار می کرد. دختر دیگرم جسته و گریخته توضیح داد که بابا در بالایی را باز گذاشته و بچه از ده پله سقوط کرده. دخترم را روی سینه ام می فشردم و سعی می کردم با شیر دادن آرامش کنم ولی صدای او نمی آمد. باید مطمئن می شدم حالش خوب است. با دلهره شروع به کندن لباسش کردم و در حال پوشکش را کندم. ظاهرا" خدا با یک هشدار ما را عفو کرده بود و بسیار آسان قسر در رفته بودیم. با این وجود داشتم از درون تو می ریختم. 

دهانم خشک بود و چشمم به شوهرم افتاد که با رنگ و روی زردچوبه مانندش دنبال گوشی تلفن بود تا به دکتر کشیک بیمارستان زنگ بزند و بگوید که در راه هستیم. وقتی مطمئن شدم که حال دخترم زیاد هم وخیم نیست. سیلاب اشک از چشمم روان شد و توانستم بزاق در دهان بیاورم. خدا را شکر کردم و نذری زیر لبم برای ادا مدیون شدم.

شوهرم مثل فرفره دور خودش می چرخید و نمی توانست شماره دکتر را پیدا کند. کفری بود و سعی می کرد دگمه عروسک سخنگوی بچه را فشار بدهد که البته امان ندادم و از دستش گرفتم. فقط صدای خنده اون عروسک لعنتی را کم داشتیم. بیچاره فکرش کار نمی کرد که چه کند.

بعد از دقیقه خودمان را آنجا رساندیم. اتاق تصادفات پر بود از سانحه دیده های روز شنبه تعطیل. یک دختر چهار ساله سومالیایی از بالای پله ها افتاده بود و گمانم پایش زخمی و شکسته بود. بلافاصله او را داخل بردند. همه جای بیمارستان از تمیزی برق می زد. آدم خودش را در کفپوش و در و دیوارش می دید و حظ می کرد. از کنار در ورودی خواستم مشتی آب به صورت دخترم بزنم. لیوان یک بار مصرف تمام شده بود و یخجالش کار نمی کرد که البته بعد از ده دقیقه آن هم جور شد. کمی که نشستیم. پسرجوان ترکی با پدرش وارد شدند. پسرک او را روی صندلی نشاند و بجان دستگاه اتوماتیک سکه ای افتاد. روزنامه و آب میوه ای خرید و به رسم دانمارکی ها مشغول پذیرایی از خودش شد. پدر با حسرت او را نگاه می کرد و نمی توانست از روی صندلی چرخدارش بلند شود.

چند خانواده دانمارکی با بچه و همراه در سالن منتظر نشسته بودند. تلویزیون با صدای ملایمی روشن بود. بچه ها با لیگو و تابلو اسباب بازی چسبی مشغول بودند. دخترم کمی آرام تر شده بود و دکتر به دیدنم آمد و گفت اگر وضع اضطراری نیست بعد نوبت تو برویم. شماره ای از دستگاه کشیدیم و منتظر نشستیم. یادم افتاد دوباره دخترم را چک کنم. او را دستشویی بردم. جای مخصوص دستشویی مریض و جای عوض کردن بچه هم بود. نمی شد گله ای کرد. همه جا تمیز و مرتب بود. دستمال و دستکش استرلیزه هم آنجا گذاشته بودند و هر چیز که آدم مریض و همراهش لازم داشته باشد.

نمی گویم دکتر پیرمرد فرشته بود اما برخورد مناسبی داشت. دخترم را معاینه کرد و چشم ها. گوش ها و علایم دیگه ضربه مغزی و خونریزی داخلی. همه به خیر گذشته بود.

ای خدا قربون کرمت بروم که خودت پشت و پناه غریب ها هستی.

اما یک چیز دیگر در تمام آن مدت در آن بیمارستان مجهز که بیشتر به هتل می ماند کسی صحبت پول را نیاورد. فقط کارت زرد بیمه همگانی بچه را نشان دادیم و  شماره شناسنامه اش را.

دانمارک کشور نفت خیز نیس. هزار و یک راه درآمد ندارد غیر از تعداد معدودی صنایع سنگین کشتیرانی و راه آهن و فقط مالیات ۴۹ تا ۳۹ درصدی که از مردم گرفته می شود. لازم نیست اشک کسی برای بستری شدن در بیاید. لازم نیست غروری جریحه دار بشود و دلی بشکند تا بچه اش بستری بشود. زیر تیغ برود. تنها غصه آدم مریضی است و خوب شدنش.

ادعای مسلمان بودن هم ندارند اما در این کشور عدالت اسلامی به تمام معنا حکمفرماست حتا برای ما کله سیاه ها. همه با هم برابرند و حقوق مساوی دارند. جالب است نه. آنوقت کسی هم شعار امنیت اجتماعی و صندوق مهر و صدقه و عدالت اجتماعی آبکی الکی نمی کند.

خدایا باز هم شکرت و برای صبر ایوبی که داری و هنوز داری ما را نظاره می کنی و دوست مان داری. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:22  توسط الناز. ح | 
حکایت مادری رنجدیده با دختری فلج

اینجانب .........مادری درد کشیده دختری ۱۵ ساله دارم که بصورت مادرزادی فلج است و توانایی راه رفتن ندارد و در محله محروم جعفرآباد زندگی می کنیم . برای معالجه دخترم به چند پزشک جراح استخوان از جمله دکتر مردانپور مراجعه کردیم که برای عمل فرزندم میلغ سه میلیون تومان از ما پول می خواهند در حالیکه شوهر من کارگر است و به سختی خرج روزانه ما را تامین می کند . بارها در شبها برای دخترم گریه می کنم زیرا می گوید: مادرم وقتی من بزرگ شدم کسی به خواستگاریم نمی آید چون هیچ پسری حاضر نمی شود با دختر فلجی ازدواج کند. چندین بار به کمیته امداد و بهزیستی هم مراجعه کرده ام که یا می گویند : بودجه نداریم یا می گویند چون این دختر پدرش در قید حیات است نمی توانیم دختر شما را تحت پوشش ببریم ! ای مسوولین عزیز  ما تحت پوشش رفتن شما را نمی خواهیم فقط دخترم را عمل کنید تا به زندگی و به آینده اش امیدوار باشد .

کرمانشاه امروز : مشخصات کامل این مادر و دخترش در کرمانشاه نیوز محفوظ می باشد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط الناز. ح | 
یک هفته پیش بود که اول صبح خواب آلود و طبق عادت دگمه جعبه جادویی را زدم و چشم تان روز بد نبینه گرومپ... همه جا پر از دود و آتش بود. هشت نفر کشته و بیش از دویستایی زخم و زیلی شده بودن ان هم در بمب گذاری سفارت دانمارک در اسلام آباد پاکستان.

بعد از چند روز تازه القاعده طوماری صادر می کند که بمب کار گذاشته در داخل ماشینی را جلو درب سفارت پارک کرده. بماند که چطوری از دید آنها مخفی مانده. اغلب کشته ها جوان های پاکستانی ان. آدم با دیدن عکس و گریه و شیون خانواده شان دلش کباب می شود.

دیدیم که سر نخست وزیر سابق بی نظیربوتو غریب خودشان چه آوردند چه برسد به غریبه ها. راستش سکوت بهتر از گفتن هر چیزی است. سالهاست که در این سرزمین زندگی می کنم کمک مردمی دانمارک هنگام زلزله بم ایران و کمک ۴۰ میلیونی اخیرش به مردم برمه قابل تقدیرست. دانمارکی هایی هستن که در حال حاضر در بدترین شرایط در افغانستان دارن به افغانی های ستمدیده کمک می کنن تا زندگی بهتری داشته باشن.

نمی شود گفت که فرشته ان اما بهتر از هر مملکت غربی رفاه خودشان را با فقرا سهیم شده ان چطور این همه مهربانی تقدیری ندارد و آنوقت یک خبرنگار سودجویی که مزدور امریکاست چند تا کارتون چاپ می کنه برای اینکه تیتر فروشش رو بالا ببره و این همه سرو صدا ایجاد می کنه.

نمی دانم شاید من فراموش کرده ام که اسلام دین مهربانی عطوفت و بخشش نیست و عشق به دیگر انسان ها را به ما القا نمی کند یقین دارم که اگه قرار باشه پیگیر اسلام ناب محمدی باشیم لنگه اش در اینجا بیشتر از مملکت گل و گلاب خودمان پیدا می شد. نمونه اش همین قضیه درگیری استخدام روسری پوش ها در اداره جات دانمارک است.

جالبست که بدونین همین چند وقت پیش برای چندمین بار حکومت لائیک اسلام گرا سرگردان ترکیه باز هم ورود روسری پوش ها رو به دانشگاه ممنوع اعلام کرد و صدای زن های خشمگین ترک رو در اورد.

در صورتیکه سالهاس این جنگ در دانمارک هست بین حزب مردمی دانمارک که ضداسلام دو آتشه اس و حزب چپ گرا و کنسرواتیو و محافظه کار مجلس می گوین اگه ما بخواهیم به زنی بگوییم که سر کارش روسری نکند چون ما فرهنگ دیگری داریم پس دمکراسی ما چه معنی دارد اینکه هر انسانی ازادست عقیده و مرام خودش را داشته باشد لباس و مذهب و زبان و فرهنگ خودش را حفظ کند به شرط اینکه به دیگران لطمه ای نزند تا اینکه اخیرا" نماینده زن عرب با روسری بلند و آبی و دامن تا روی پاهایش به مجلس راه یافت و اگه وسط کار مجبور شد بخاطر حفظ منافع پارتی که در ان فعالیت می کرد عقب بکشد بخاطر زبان درازی و یاوه گویی خودش در باره تروریست های اسلامی نما بود و ربطی به چارقد روی سرش نداشت.

همین چندروز پیش دوباره صحبت روسری پوشیدن زن قاضی ترکی بود که روسری به دست پشت مسند قضاوت نشسته و چکش عدالت را با خشم بالا برده بود. قیل و قال روسری نپوشیدن قاضی اسلامی زن بالا گرفت کم مونده بود نماینده ها گیس و ریش هم را از بیخ بکنن. خوب دیگه یه عده از خارجی ها بیزارن گروهی چش دیدن مسلمان و اسلامی رو که به دنیا معرفی می کنن رو ندارن و از کشت و کشتار مذهبی می ترسن. گروهی هم که زن ندوست هسن و می گن ای داد همین مونده که زن روسری به سر برامون قاضی بشه وای بحال اون پرونده. بحث اونقدر بالا گرفت تا اینکه نخست وزیر دولت پارلمانی دانمارک وارد صحنه شد و با درایت همیشگی اش راه حل منطقی پیشنهاد کرد که خلاف دمکراسی هم نباشد آقا خانوم محترم از این به بعد هر کسی که در مسند قضاوت بنشیند نباید از سمبل مذهبی که عقیده ای شخصی است استفاده کند مبادا که عقایدش را تحت تأثیر قرار بدهد حالا می خواهد این عقیده صلیب باشد یا ردای کلیسایی یا روسری اسلامی و عبای ملایی و یا ریش بلند ترسناک حالا خودتان می دونید اگه می خواهین قاضی بشین باید ابزار کارتون رو خونه تون جا بزارین  

خنده دار اینست که این دانمارکی های ساده دل پخمه نمی دونن که در کشور بسیار اسلامی مثل ایران خودمون اصلا" زن جماعت نمی تونن به مسند قضاوت تکیه بزنن نمی دونم چون که زن هستن و ناقص عقل یا اینکه از پس مونده خاک مرد آفریده شده ان شاید هم از دنده چپش بیرون اومده تازه کم مونده که فقط در پارک زنانه قدم بزنه و اگه تونس و مردها هوایی براش گذاشتن نفس بکشه بعدش هم اگه تونست از نردبون رقابت بالا بره تو دانشگاه زنانه بره درس و کتاب زنانه بخونه و تو اداره زنانه کار کنه و بهتر که در خونه زن باشه و صداش در نیاد.

حالا چرا زن نباید قاضی بشه؟ اهان یادم اومد اخه زن دلش مثل حریر نازکه از شنیدن این همه لغز و لیچار دلش نمی ترکه اما طاقت تحمل دیدن وضع و حال مجرم را نداره و دل نازکه و احساساتی و نمی تونه قاضی بشه. خوبست که این قانون هارو مرد جماعت نوشته ان وگرنه اوناشون که متأهلن خوب می دونن که زن هاشون ده تا قاضی رو حریفن و البته اونا روی سر انگشت شون دور می چرخونن و بازی شون می دن

چه می دونم شایدم به این دلیل اقایون ایرونی نمی خوان زن پشت مسند قضاوت بنشیند و ناز شستش رو نشون بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط الناز. ح | 
امروز کارهایی داشتم که باید همه را به ردیف انجام می دادم. اول از همه لیستی نوشتم و راهی شدم. هوا هم که بهاره و مساعد دوچرخه سواری. بعد از دو ساعت اینجا و آنجا رفتن حسابی خسته شده بودم. گفتم سر راهم خریدی هم بکنم. از قبلش یه پلاستیک پر دستم بود. ما ایرونی ها رو هم خدا بده برکت نکنه مث دانمارکی ها میوه روی دونه ای بگیریم. از این بسته و از آن بسته سه پلاستیک پر روی دستم ماند. یکیش را جلو دوچرخه جا دادم و یکیش رو هم عقب و دو پلاستیک پر و کیف دستی ام را هم مثل خورجینی از گوشه دوچرخه ام اویزن کردم و آرام در کنار جاده دوچرخه رو راهی شدم. غیر از یه تکه راه باقی دوچرخه رو بود و می تونستم خودم را تا خونه بکشونم.

تازه چراغ قرمز رو رد کرده بودم که چشمم به گنجشگ کوچکی افتاد که به پشت افتاده بود و دست و پا می زد. چند قدمی رد کردم و طاقت نیوردم.  دوباره برگشتم و گنجشگک را از روی آسفالت داغ برداشتم. دیدم پایش صدمه دیده. خودش هم نمی تونس بال بزنه گمونم از لانه اش غلت خورده و از بالای درخت تالابی سقوط کرده بود.  

کوچولو رو در کیسه خریدم سراندم و راهی شدم در این خیال که در خونه کمک اولیه به اش بدم

بیچاره هنوز دست و پا می زد. وارد جاده اصلی شدم و از کاری که انجام دادم غرق سرور بودم و بخودم می بالیدم که هنوز کاملا" غربی نشده ام و دلی در سینه دارم

تو همین اوج غرور و خیال بودم که با دوچرخه سنگین در سرازیری افتادم و سرعت گرفتم. بنده که از سرعت زهره ام آب می شود دست و پایم را گم کردم و عوض ترمز گرفتن پا روی دنده گذاشتم و با کله و بار سنگین کنار راه دوچرخه رو البته ولو شدم وگرنه می تونسم زیر ماشین های در حال عبور غلت بزنم چشمم به راننده اتوبوس در حال عبور افتاد که از تصادف من چشاش گشاد شده بود

تا خودم را جمع کنم و از جایم بلند شوم کمی طول کشید. زانویم بشدت زخمی و پاره شده بود فکر گنجشک بخت برگشته نبودم که به چه روزی افتاده چون پلاستیک خرید از گوشه فرمان دوچرخه اویزون بود در حال متوجه شدم یه خانم و یه آقا کنار جاده نگه داشتن و پیاده بطرف من می اومدن

مثل ترقه از جا جهیدم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم چون می دونسم که کارم با اون بار و بندیل غیرقانونی بوده. گفتن شانس اورده ام خودم یا وسایلم طوریش نشده

لنگ لنگان خودم رو خونه رسوندم. بچه ها مشتاقانه منتظرم بودن و تا فهمیدن سقوط کرده ام سرزنش رو شروع کردن چرا تنهایی می رم خرید و اونا رو نمی برم و اصلا مجبورم این همه بار داشته باشم و وووووو دخترم شروع به خالی کردن پلاستیک کرد و یه دفعه جیغ بلندی زد که وای موش! موش!

گنجشگک رنگ موش رو هم داشت و تو دست دخترم و ته پلاستیک دست و پا می زد وقتی گرفتمش قلبش داشت از جا کنده می شد و گمونم مث من درد پایش رو فراموش کرده بود

قضیه رو که تعریف کردم دختر کوچکم گفت مثلا تو دکتری که اونوی اینجا اورده ای اگه راست می گی ببرش پیش دامپزشک که البته نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداختم و ساکت شد

پرنده بخت برگشته کف دستم دراز به دراز غش کرد. آقای شوهر گفتن چند قطره آب تو حلقش بریزم داره از تشنگی هلاک می شه تو بالکن پای گلدون بردم و سرش را کنار بشقاب زیر گلدون گذاشتم تا بلکه قطره ای به منقارش بخوره فکر کنم. در لحظه که مشتم را شل کردم گنجشگک با تمام نیروش جستی زد و از دستم دورتر پرید و زیر گل های روی بلندی بالکن گم و گور شد تاکیتک طوطی بازرگان را به کار گرفته و خودش را به مردن زده بود.

دخترم خندید و گفت: این گنجشگ بیچاره چه بدشانسی اورده مامان به تورش خورده باید دست یه دانمارکی می افتاد تا کمک واقعی بگیره حالا خدا می دونه زیر پرچین شمشادها چی به سرش می اد و طعمه گربه پشمالوی همسایه می شه

تلاشم برای پیدا کردنش بیفایده بود بخودم گفتم راس می گه این بچه. آخه

گنجشگک اشین مشین

رو بام خونه ما نشین

بارون می اد خیس می شی

برف می اد گلوله می شی

می افتی تو حوض مشقکی   

مگه من از همون قوم ایرانی نیستم که می خوام انقلاب صادر کنم و دنیا رو از منجلاب نجات بدم در صورتیکه خودم از کشتی به گل نشستگانم... 







+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط الناز. ح | 
م

که نمی دونم شما چی فکر می کنین ولی من اون آدما نیسبه یکی کمک کنم و بعد پی اش را نگیرم به این امید که خیرش را در اون دنیا خواهم دید و چشم انتظار جویباری از بهشت باشم!!!!!!!نه نه اشتباه نکنین منظورم این نبود که چشمداشتی از طرف داشته باشم و بخوام تلافی بشه اما دلم می خواد ببینم به کی کمک می کنم و چه سود بطرف می رسه و البته بار مثبت کمک بنده چی خواهد بود

آخه شما به من حق بدین این روزها آدم چیزهایی می بینه و می شنوه که شاخ در می آره. بخودش می گه هر چه بگندد نمکش می زنن وای به روزی که بگندد نمک می گین نه... حالا توضیح می دم

همین اتحادیه دوستان گامبیایی! نمی دانم شما چیزی در باره شان شنیده این یا نه. اما دانمارکی های زیادی هستن که ماهیانه مبلغی پول نقد به حساب این اتحادیه و سازمان های دیگه می ریزن به این امید که پدر یا مادرناخوانده ای برای کودک افریقایی باشند اینجور که بویش می اد نه اون سال که صلیب سرخ ته کیسه اش را سوراخ کرده بود و مبالغی یواشکی زیر زمین می ریخت و نه این اتحادیه کذایی که از قرار سالهاست پول زبون بسته دانمارکی های ساده دل را هاپولی می کنه

بله تعجب نکنین تنها در کشور ما نیس که کیسه پول جا بجا می شه در کشورهای مسیحی هم دست کجی هست  با این تفاوت که وقتی گندش در بیاد جلوشون گرفته می شه و طرف هم تقاص پس می ده اینطوری نیست که جایی در سیستم پسرخاله یا دخترخاله داشته باشد که بخوان لاپوشی بکنن

خبرنگار سمجی بلند شده و رفته گامبیا. تعداد هزار و دویست تا از این بچه هارو پیدا کرده که در عرض این همه سال فقط یک ۱۲۰ کرونی از این اتحادیه شکمباره گرفته ان و باقیش معلوم نیس کجا رفته جالب اینه که رییس سازمان گفته که ما مشکل همکاری با رابط افریقایی مون داشته ایم و برای همین پول ها به دست بچه ها نرسیده. معلوم نیس که این پول ها در کجا نفله شده شما اگه نشونی پیدا کردین واسه من کامنت بزارین

یاد اونایی افتادم که احساساتی شده بودن و برای زلزله زده های بمی برنج و خشکبار فرستاده بودن چند تا از کامیون های ارسالی بین راه ربوده شده بود و محتوایش در بازار تاناکورا حراج رفته بود. جالب تر از همه این بود اونایی که کیسه ای برنج پنج تومان البته قیمت سابق خریده بودند در لابلای برنج اسکناس های درشتی پیدا کرده بودند که بیشتر از ده تومان هم بوده. مردم ما چقدر ساده دل هستن بخدا. پول هارو اینجوری خواسته بودن به دست نیازمندان برسونن و چه خوب هم رسیده بود البته از اون ورش. می بینین که هر خوبی رو تو دجله نمی اندازن چون گاهی مستقیم تو شکم کوسه و نهنگ می ره و قوی می شه و ماهی کوچولوهای بیشتری را می لمبونه

سال قبل که ایران بودم اقای ریشوی دفتر بدستی دیدم که از طرف کمیته امداد اومده بود تا مثلا برای خانواده های بی سرپرست پدر و مادرخوانده اسم نویسی کنه شکر خدا هیچی رو از غرب یاد نگرفته باشیم این یکی راه گدایی را راه افتاده ایم مادرم هم نه برداشت و نه گذاشت گفت من هم شهید داده ام برای این انقلاب و هم اینکه بچه هام به ما کمک می کنن با این حقوق چندغاز بازنشستگی که نمی شه کاری کرد شما گول این ساختمان مرمری را می خورین که دخترمون برامون درست کرده

البته حاج خانوم دو بار مکه و کربلا و سوریه رفته ان و دارن دوباره ساکشون رو می بندن و حاضرن درآمد ما رو تو جیب عرب ها بریزن تا اینکه به بچه یتیمی کمک بکنن به این می گن مذهبی دو آتیشه که خوب کاریش هم نمی شه کرد پول خودشون هست و صلاح مملکت خویش خسروان دانن

آهان همین بود که بنده گفتم اگه بخوام دست کسی رو بگیرم باید صاحب اون دست را بشناسم و بدونم چیکار با کمک من انجام می ده وگرنه این رو بدونین نمی ام به سازمان و کمیته و بنیادی کمک کنم که می دونم پشت پرده اش چه می گذره و ترجیحا می خوام اینجا باقی داستان رو درز بگیرم

اما خیلی بدست که عده ای بیایند راه را برای آنهایی که واقعا" احتیاج به کمک دارن سد بکنن کش رفتن از کسی که دستش خالی است و فریادش بیصداست آخر نامردی است حیف که هر جای دنیا پا می زاریم چشم مون به این متضادها می افته و رنج می کشیم چرا که خدای مهربون دنیا را در این تصادها زیبا و خواستنی خلق کرده.   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:45  توسط الناز. ح | 
اول صبح دلم گرفته بود. مثل شبح سرگردان از پشت پنجره آویزان شده بودم و به همسایه مان نگاه می کردم که داشت با حوصله بسته های دانه و نان حاضری را تو لانه پرندگان می گذاشت. دیدم گلابی بزرگ سیمی تو خالی هم از بالای ساقه ها نصب کرد و تویش هم سیب گنده ای جا داد که گنجشگ ها بیان و نوک بزنن پیش خودم گفتم مثلا آخر بهاره و دونه که باید فراوون باشه. به این فکر کردم که تا حالا من به چند گنجشک و پرنده دونه داده ام سراغ بسته حاضری دانه ها رفتم تا از بین شاخه های کاج اویزونشون کنم

 

تو حال و هوای گنجشکای خوش شانس اون ور پنجره بودم که تلفن با صدای بلندی زنگ زد و زهره ام آب شد. نزدیکش ایستاده بودم خوب. گوشی رو زود برداشتم تا بچه از خواب نپره البته دیر شد. پسردایی ام از ایران تماس می گرفت آنقدر جا خوردم و خوشحال شدم که حد نداشت اونی که زنگ می زنه و حال کسی رو در خارج از وطن می پرسه نمی تونه درک کنه که حرکتش چقدر قشنگ و اثر بخشه. یه تلفن ساده ده دقیقه ای می تونه یاد یکی باندازه که هنوز کسایی هستن که بهش فکر می کنن و دوستش دارن. نویسنده شهیر دانمارکی کارن بلکسن در یکی از رمان هاش می نویسه که نامه ای که آدم در غربت دریافت می کنه می تونه ارزش زیادی داشته باشه. کسایی که فیلم افریقای من را دیده ان کارن بلکسن را بجا می آرن. در جایی از رمان زن محلی در حال مرگ است و از کارن می پرسه چه کاری می شه برای زن مریض کرد او هم میگه تازگی نامه ای از پادشاه وقت دانمارک گرفته اگه بتونه کمکش کنه و زن با خوشحال نامه را می گیرد و روی دست ها و چشم زن مریض می کشه و می گه نامه ای که از راه دور اومده می تونه روح خسته رو شفا بده

در هر حال اونایی که تو خارج فامیلی دوسی آشنایی دارن منتظر تماس اونا نباشن گاهی می شه با یک تماس ساده کوتاه دو خط نوشته یه ایمل و گاهی اس م اس دل غربت نشین را شاد کرد

دیروز در اخبار دانمارک شنیدم که دولت تصمیم گرفته قانون پیشنهادی جدید مجازات نوجوان ۱۴ تا ۱۶ ساله را تصویب کنه مضمونش اینه که اگر افراد در این سن مرتکب خلافی بشن که حتما باید مجازات بشن زندان آنها به تعطیلات اخر هفته منتقل می شه و روزهای دیگه می تونن مدرسه برن و خونه شون برگردن. با داشتن دست بند زنگ دار هم می توان آنها را کنترل کرد

وزیر دادگستری دانمارک که خانم تشریف دارن گفتن البته چیزی برای نوجوان بدتر از محرومیت شرکت در جشن و پایکوبی اخر هفته دوستان و انجام تکالیف مدرسه در روزهای معمولی نخواهد بود

پیش خودم گفتم اینا عجب پخمه ان اگه می خوان کارخونه ادم سازی شون درست کار کنه باید بیان ایران و دوره ببینن چطوری نوجوان ما در زندان بزرگسالان اسیر می شه و هزار و یک خطر تهدیدش می کنه تازه منتظرن به سن قانونی برسه تا مثل درخت توت تکونشون بدن تا  بریزن رو زمین و له شن.

 

اینم یه عکس خوشگل از پردریایی که پروانه شکار می کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط الناز. ح | 
دلم از این می سوزه که خیلی ها می خوان پناهنده بشن و هیشکی دلش مث یه پناهنده نسوختهمی گین نه. دیروز تو اخبار شب و روز و ظهر شنیدم که یه ناپدری را به شش سال زندان محکوم کردن

آخه تو این خراب شده وقتی بچه ای مشکلی در خانواده اش داره می فرستنش پیش خانواده ای که مثلا از خانواده خودش بهتره.

چند سال پیش در کپنهاک مردی فلسطینی زن خودش را بخاطر حسادت به قتل رساند

باورش ممکن نیس ولی غیرتی شده بود

شهرداری دختر مردک را پیش خانواده دانمارکی گذاشت و ماهیانه حقوقی در حساب شان ریخت تا از دختر مواظبت کنن

Hot Dresses for Summer // Sandy Starkman Printed Poppy Patio Dress & Abaete Modern Shirtdress (© Neiman Marcus)این هم دو نمونه پیراهن تابستانی هات برای خانم ها. اقایون دست به جیب در کیسه رو شل کنین

حالا دایی و مادربزرگ فهمیده ان که دانمارکی خوک صفت در این مدت دخترک را با ترس و ارعاب مورد تجاوز قرار می داده

به نظر شما عیب کار از کجاس از اینکه ما هنوز هم بلد نیسیم با زبان تمدن حرف بزنیم و بچه بی گناه مان را بی سرپرست می گذاریم تا چنین بلایی سرش بیاید در حالیکه خود فلسطینی ها سالهاس سرگردان و بی سرپرست مانده ان

حالا شما بگین آدم این چیزهارو بشنوه می تونه اروم بگیره و خودشو به الکی خوش بودن بزنه

می دونین خوبیش اینه که اینجا چیزی پنهان نمی شه و زیر قالی خاکروبه و کثافت نمی ریزن تا یکی تصادفی رو بکنه اومده ان تو تلویزیون دو تا وزیر با هم بحث می کنن چی شده و کجای کار اشتباه کرده ایم و چطوری می تونیم جلو این فاجعه هارو بگیریم

اینم نتیجه ازادی جنسی بیش از اندازه اس که باعث بوجود اومدن انحرافات جنسی قبیح می شه دیروز یک خبرنگار مشت مرد ۵۱ ساله ای را باز کرده. او به اسم دختر ۱۳ ساله ای با تو چت کرده. مردک با او قرار گذاشته و می خواسته نعلش رو بزنه خبرنگار برایش تله گذاشته بود فعلا که مجبور شده ان سایتی را فیلتر بکنن که مخصوص چت بچه ها با هس

راستش بازم حالم بد شد و نمی تونم بنویسم تا بعد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:45  توسط الناز. ح | 
از دیروز صبح یه ریز بارون می بارید نرم و آروم. آدم هوس می کرد کفش هاش رو در بیاره و شروع به دویدن بکنه از بس که هوا لطیف و ملایم بود اما نمی دونم چرا این دل من مثل یه تکه پارچه رنگ رفته چروک شده و باز نمی شه. دور تا دور خونه چمن سبز گرفته که باید بزودی کوتاه بشه باغچه ام قشنگه ولی باید هرس بشه و علف هرزه اش گرفته بشه اما اصلا" حوصله اش رو ندارم.

یواش یواش دارم ساک سفر می بندم که بیام ایران. ماتم گرفته ام که چی بگیرم و چطوری کادو بگیرم. دیگه مثل سابق نیس که هر شب خواب ایرانم را ببینم شده یه شب در میان یا دو شب در خط اما باز هم دلم گرفته و باز نمی شه که نمی شه.

آخه اینجا از بس که خلوته. هیچ اتفاقی نمی افته. در اداره اعصاب خردی نیس. کسی تورو نمی گرده جیبات را بیرون نمی ریزه بدو بدو با خشم و عتاب نمی اد تشر بزنه که روسری ات را بکش چلو موت را بده عقب و نمید ونم چرا ارایش کردی چرا شلوارک پوشیدی قربونش برم امروز کم مونده بود یکی ماشینو بکوبه به دیوار از بس که ششدانگ حواسش گیر تاب دخترخانم هلونما بود

می گم فکرشو بکنین اگه این گروه نهی از منکر اینجاها بودن چقدر سرشون شلوغ می شه

اره داشتم همینطوری با دوچرخه نو یی که هدیه تولدم بوده خیابابونارو دور می زدم هوا صاف شد و افتاب بیرون اومد. تازه فهمیده کیف پولم رو جا گذاشته و دوباره برگشتم خونه

نه که کسی بگه بالای چشت ابروست اما من همینطوری دلم گرفته و حوصله هیچ چی رو ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:0  توسط الناز. ح |